<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خدا بانوی سپیده دم</title>
<link>http://oosha.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 07 Jun 2009 18:09:53 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://oosha.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الف:من دیوانه شدم،ذهنم در حال تکاپوست که بین اتفاقای تلخ گذشته با حوادثی که در حال وقوع هستن ارتباط برقرار کند.من اینجا اعتراف می کنم که دیوانه هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ب:سگ به زندگی کوفتی.گریه و گریه باز هم گریه .این خلاصه ی تمام امروز بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 Jun 2009 18:09:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=oosha&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>oosha</dc:creator>
<guid>http://oosha.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://oosha.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اتفاقای این دو سه روز تو اداره برام باور کردنی نیست و یه جورایی چندش آورن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الف: عصر همکار خوب و مهربون رو  اتفاقی تو خیابون حین رد وبدل کردن یه چیزایی می بینم .بعد از یه سلام احوالپرسی مختصر از کنارش رد می شم .کاملن متوجه هست که دیدمش. چند دقیقه بعد تماس می گیره،سعی داره از حرفام بفهمه که من متوجه شدم یا نه.چون موضوع به من مربوط نمی شه خودم رو می زنم به اون راه.وقتی از دست و پا زدن نا امید می شه می گه &quot;می دونم که شما متوجه رفتارم تو خیابون شدید.حتمن تا حالا منو شناختین که اهل هیچ برنامه ای نیستم و می دونی تمام تلاشم برا این که بی دردسر یه لقمه نون حلال برا زن و بچه م دربیارم.&quot;ک&quot; از من خواست که این کارو براش بکنم&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دلم برای &quot;ک&quot; می سوزه نگهبان اداره س . سعی کردم حالیش کنم  تعریف کردن یا نکردن این موضوع برای من اهمیتی نداره چون اصلن به من مربوط نمی شه .اولش حرفاشو باور نکردم .یه کم که اتفاقای ظهر اداره  رو بالا پایین کردم دیدم راس می گه چون دقیقا یادم هست وقتی که کارتش رو می کشید &quot;ک&quot; د اشت التماسش می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ب:آقای همکار با اون سن و سالش دوس دختر داره و وقتی دختره اتفاقی میاد تو اداره آقای همکار چنان رفتار تابلویی داره که همه می فهمن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ج: کار افتتاح حساب تو باجه ی من انجام می شه .امروز یکی از مشتریای یقه سفید میاد و افتتاح حساب رو به آقای همکار میدن .بعد از رفتن مشتری وقتی از آقای همکار دلیل این رفتار رو می پرسن جوابی که دادن برای چند دقیقه منو سر جام خشک می کنه. افتتاح حساب متعلق به دوس دختر آقای مشتریه.آقای مشتری بسیار با شخصیت بودن و البته لازم به توضیح است که ایشون زن و بچه دارن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ج:دنیای خیلی کثیفی شده.وفاداری مهمترین فاکتور برای دو نفر هست که می خوان ازدواج کنن (البته از نظر من)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;انتخابات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مناظره هایی که این روزا از تلویزیون پخش می شه از نظر من می تونه آگاهی مردم رو از شخصیت و برنامه ی کاندیدها یه جورایی بالا ببره .اکثر اعضای خانواده در انتخابات شرکت نمی کنن اما فک می کنم که این نوع نگاه در فضایی که الان در ایران حاکمه نمی تونه مناسب باشه.چون عواقب این دیدگاه می شه همون اتفاق چهار سال پیش .صداقت و شفافیت عملکرد کروبی، سوابق سیاسی و جذابیت حزبی موسوی، سواد رضایی چیزایی هست که برای من برجسته تر بودن.کروبی جسارت داره ولی سواد اقتصادی لازم رو نه.موسوی دیدگاه های حزبی من رو کاملن ارضا می کنه ولی غیبت طولانیش نمی تونه توجیه کافی داشته باشه.رضایی سواد و برنامه های مرتب تری داره ولی نگاه نظامیش کاملن هویداست.باز هم بیشتر باید تمرکز کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بند آخر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوست دارم همه ی زندگیم شدی .این روزای تلخ رو تحمل می کنم منتظر روزای خوب می مونم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Jun 2009 19:19:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=oosha&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>oosha</dc:creator>
<guid>http://oosha.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://oosha.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اتفاقای این دو سه روز تو اداره برام باور کردنی نیست و یه جورایی چندش آورن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الف: عصر همکار خوب و مهربون رو  اتفاقی تو خیابون حین رد وبدل کردن یه چیزایی می بینم .بعد از یه سلام احوالپرسی مختصر از کنارش رد می شم .کاملن متوجه هست که دیدمش. چند دقیقه بعد تماس می گیره،سعی داره از حرفام بفهمه که من متوجه شدم یا نه.چون موضوع به من مربوط نمی شه خودم رو می زنم به اون راه.وقتی از دست و پا زدن نا امید می شه می گه &quot;می دونم که شما متوجه رفتارم تو خیابون شدید.حتمن تا حالا منو شناختین که اهل هیچ برنامه ای نیستم و می دونی تمام تلاشم برا این که بی دردسر یه لقمه نون حلال برا زن و بچه م دربیارم.&quot;ک&quot; از من خواست که این کارو براش بکنم&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم برای &quot;ک&quot; می سوزه نگهبان اداره س . سعی کردم حالیش کنم  تعریف کردن یا نکردن این موضوع برای من اهمیتی نداره چون اصلن به من مربوط نمی شه .اولش حرفاشو باور نکردم .یه کم که اتفاقای ظهر اداره  رو بالا پایین کردم دیدم راس می گه چون دقیقا یادم هست وقتی که کارتش رو می کشید &quot;ک&quot; د اشت التماسش می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ب:آقای همکار با اون سن و سالش دوس دختر داره و وقتی دختره اتفاقی میاد تو اداره آقای همکار چنان رفتار تابلویی داره که همه می فهمن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ج: کار افتتاح حساب تو باجه ی من انجام می شه .امروز یکی از مشتریای یقه سفید میاد و افتتاح حساب رو به آقای همکار میدن .بعد از رفتن مشتری وقتی از آقای همکار دلیل این رفتار رو می پرسن جوابی که دادن برای چند دقیقه منو سر جام خشک می کنه. افتتاح حساب متعلق به دوس دختر آقای مشتریه.آقای مشتری بسیار با شخصیت بودن و البته لازم به توضیح است که ایشون زن و بچه دارن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ج:دنیای خیلی کثیفی شده.وفاداری مهمترین فاکتور برای دو نفر هست که می خوان ازدواج کنن (البته از نظر من)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انتخابات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مناظره هایی که این روزا از تلویزیون پخش می شه از نظر من می تونه آگاهی مردم رو از شخصیت و برنامه ی کاندیدها یه جورایی بالا ببره .اکثر اعضای خانواده در انتخابات شرکت نمی کنن اما فک می کنم که این نوع نگاه در فضایی که الان در ایران حاکمه نمی تونه مناسب باشه.چون عواقب این دیدگاه می شه همون اتفاق چهار سال پیش .صداقت و شفافیت عملکرد کروبی، سوابق سیاسی و جذابیت حزبی موسوی، سواد رضایی چیزایی هست که برای من برجسته تر بودن.کروبی جسارت داره ولی سواد اقتصادی لازم رو نه.موسوی دیدگاه های حزبی من رو کاملن ارضا می کنه ولی غیبت طولانیش نمی تونه توجیه کافی داشته باشه.رضایی سواد و برنامه های مرتب تری داره ولی نگاه نظامیش کاملن هویداست.باز هم بیشتر باید تمرکز کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بند آخر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوست دارم همه ی زندگیم شدی .این روزای تلخ رو تحمل می کنم منتظر روزای خوب می مونم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Jun 2009 19:14:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=oosha&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>oosha</dc:creator>
<guid>http://oosha.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://oosha.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سهام عدالت!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی من رسیدم شعبه اونا دم در صف کشیده بودن.چهره های آفتاب سوخته با لباسایی که عمده رنگ به کار رفته شون قهوه ای و کرم بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;ح&quot; از کرمانشاه برگشته بود با کلی سوغاتی! طبق معمول &quot;ن&quot; سر به سر تک تک بچه ها گذاشت و کلی خندیدیم.آقای رئیس هم مث همیشه گوش زد کرد کی باید کدوم کارو انجام بده البته با یه عالمه شوخی و خنده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باید هر جمله رو حداقل ده بار تکرار کنی تا متوجه بشن.براشون خیلی آروم و با لبخند توضیح میدم که هنوز برای سیستم تعریف نشده.تازه یارو می گه سیستم چیه ؟!من پولمو می خوام اگه تا چند دقیقه دیگه ندین چنین می کنم و چنان می کنم.یه لیوان کامل قهوه می خورم اونم تلخ تا یه کم به اعصابم مسلط شم و برم دوباره حالیشون کنم .بازم همون حرفا رو تکرار می کنم آروم و مودبانه .فقط نگا می کنن کوچیکترین تاثیری نمی بینم.یه پیرزنه می شینه وسط شعبه و با صدای بلند داد می زنه همش تقصیر این گیس بریده س! روبروم ایستاده می گه &quot;چرا می خوای حق منو و چهار تا بچه ی یتیم رو بخوری&quot;!!!!!کفری می شم  و می گم اگه فقط یه کلمه دیگه حرف بزنه از سربازا می خوام بندازنش بیرون.می شینم روی صندلیم و در مقابل سوالاشون فقط بهشون خیره می شم و هیچ جوابی نمی دم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یکی صدام می زنه نگاش می کنه خیلی آروم طوری که بغلیش صداشو  نشنونه می گه &quot;خانم یکی از همکاراتون گفته قضیه این سهام عدالت الکی و شماها سرکارین.می لرزید و انگار خیلی خیلی عصبی بود.سندهای بایگانی شده رو نشونش می دم و می گم این طور نیست .با همون صدای آروم می گه &quot;مملکت تو موقعیت حساسیه بعضیا می خوان سم پاشی کنن&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از شعبه می زنم بیرون روی یکی از صندلیای سالن اجتماعات می شینم ،با خودم می گم &quot;این مردم کی می خوان آدم شن؟!!&quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 May 2009 18:32:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=oosha&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>oosha</dc:creator>
<guid>http://oosha.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://oosha.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;لف:مدتهاست اون آرامشی که دنبالش بودم رو از گوش دادن به رادیو پیدا کردم .حالا می فهمم چرا پدربزرگم همیشه چسپیده به رادیوش و البته مشابه این رفتارو می شه در ابوی گرامی مشاهده کرد.منم حق نوه ای و فرزندی رو خوب به جا آورده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همیشه وقتی صحبت علاقه بابا به رادیو میشه همه خاطره ی اون شب رو تعریف می کنن که احمد حالش بد شد فک کنم حدود ساعت سه نصف شب بود وقتی بابا رو بیدار کردیم که یه کاری بکنه ،طبق عادت معمول اول رادیو رو روشن کرد بعد رفت سراغ احمد!!!!!!!!!!! عادت گوش دادن به رادیو از قدیم هم بود .یادمه وقتی دانشجو بودم عصرا بعد از کلاسام که خونه میومدم با بابا و عمو رادیو بی بی سی و  رادیو فردا گوش می دادیم و برا هر خبرش کلی با هم بحث می کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;البته چند وقتی میشه که رو اف ام می مونم و به اس دبلیو نمی رم.بیشتر وقتم رو با رادیو فرهنگ می گذرونم یا پیام.گاها به رادیو جوان و ایران هم سر می زنم ولی کم پیش میاد.&quot;روایت شب &quot; رو باید شبا هر جا در هر شرایطی گوش کنم.و البته &quot;شبستانه&quot;که تا دیر وقت طول میکشه و دلیل عمده ی خوابیدنای من سر کاره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بالایی ها رو گفتم که به اینجا برسم:چند وقت پیش یه رمان بازخوانی شد توی برنامه ی روایت شب که خیلی نظرم رو جلب کرد با نام &quot;زن بر ریگ روان&quot; نوشته کوبو ابه ژاپنی.راجبش یه پست کامل نوشتم که حتمن همین روزا آپ می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی روایت شب رو گوش می دم یاد قصه تعریف کردنای پدر بزرگم تو اون خونه قدیمی میوفتم.با این تفاوت که پدربزرگم هر شب فقط یه قصه رو تعریف می کرد!!!!!!!!!!تازه هیچ وقت فرصت نقد یا سوال نداشتیم چون پدربزرگم حوصله ی این کارا رو  نداشت و همیشه به  نصف نرسیده خوابش می برد هنوزم تو کف آخر اون داستانم.یه چیز دیگه م بود این که  روزایی که شیطونی می کردیم شب اون قصه وحشتناک رو تعریف می کرد منو فاطی اونقد می ترسیدیم که پتو رو می کشیدیم رو سرمون و تا صب جم نمی خوردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ب:امروز روز خوبی بود خیلی خوب .یعنی خیلی خیلی خیلی خوب.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 May 2009 18:22:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=oosha&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>oosha</dc:creator>
<guid>http://oosha.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://oosha.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الف:پدرم خیلی صبوره.بدترین اوضا رو خیلی راحت آروم می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ب:اگه جای من بودی با این همه دلشوره و نگرانی چیکار می کردی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حال هوای اردیبهشت دیوونه ام می کنه یادش بخیر دم غروبا چه جونی می کندیم که بگیم خداحافظ و تا فرداش بشه غرق می شدیم زیر یه عالمه اس ام اس و تلفن.هنوز سر کار نرفته بودی که مغرور باشی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اولین باری که قرار شد برا دو روز از هم جدا شیم اون مسافرت لعنتی تهران بود.یادت میاد چقد غر زدی و چه حالی بودی؟؟؟؟!!! الان که تهرانی و نمی دونم داری چیکار می کنی منم حال اون روزای تو رو دارم.پرم از استرس و دلشوره که کی  این هفته ی جهنمی تموم می شه. یعنی تا هفته ی دیگه که بیای من زنده می مونم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ج:می خواستم یه پست مفصل راجب خودم و خودت و این رابطه ی کوفتی بنویسم که نشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بند دال لعنتی: کاش به چیزایی که می نویسیم عمل کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به این فکر می کردم که ما دو تا وقتی با هم آشنا شدیم یه جور دیگه ای فک می کردیم.قرار شد یه دنیای کوچیک دو نفره داشته باشیم .دنیایی که فقط مال من و تو باشه.می خواستیم تو اون دنیا قانونای خودمونو داشته باشیم.اما نشد شاید دنیای اطرافمون ظرفیت فکر ما رو نداشت.شاید هم ما ظرفیت فکرامون رو نداشتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اشتباهات ما یکی دوتا نبودن که.از همون اولش خشت رو بد گذاشتیم.تو راس می گی ما داریم تاوان اشتباهامون رو پس میدیم .وقتی به وبلاگت سر می زنم می بینم که تو هنوز همون آدمی نشون میدی که من باهاش آشنا شدم.با همون حرفایی که کسایی مث من خوب جذبشون می شن.ولی بیرون از اون وبلاگ حرفای دیگه و کارای دیگه.تو هم یه جورایی روانپریش شدی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به خودم فک می کنم که طرز فکرم اشتباس ؟؟؟همین که اینقد آزارم می ده .فکری که اجازه نمی ده بیخیال همه چیز باشم .فکری که باعث شده تمام روز رو گریه کنم و همش یه استرس لعنتی باهام باشه.همون فکری که زندگیم رو داغون کرده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ظاهرا یه همچین فکری رو باید کنار گذاشت.آخه کدوم آدم عاقلی زندگیش رو به خاطر یه فکر به هم می ریزه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بازم به خودم فکر می کنم.فاجعه ای که درون من رو زیر و رو کرده پیچیده تر از این حرفاس.به خودم حق میدم که نتونم از این مسئله دس بکشم.دلایلش رو حتما تو پست بعدی توضیح می دم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 15 May 2009 18:17:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=oosha&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>oosha</dc:creator>
<guid>http://oosha.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://oosha.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الف:امروز یاد گرفتم که چطور ضمانت نامه صادر کنم.پیش قدم شدنم برای یادگیری اونقد رییس شعبه رو ذوق زده کرده بود.که همه ضمانت نامه های امروز رو داد به من صادر کنم.تازه فرستادن حواله و کد رمز هم برام توضیح داد.یادم باشه اولین ضمانت نامه ای که صادر کردم برا استانداری بود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ب: از اول هفته همه موظف شدن لباس فرم بپوشن بجز من و &quot;ط&quot; .خوب آخه ما تازه استخدام شدیم و حتما یادشون رفته که بیان سراغ ما .لازم به ذکر است که ما هم کم از این قضیه خوشحال نیستیم.برای همکارای گرامی جنس مذکر زیاد بد هم نشده انگار.البته کت و شلوار ی که مدل و دوخت و رنگش از ماهواره گرفته شده نباید هم  موجبات خوشحالی آن دسته از همکاران با محاسن سفید را فراهم بیاره!!!!!!!!!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ج:خداییش وقتی گرید همکارام رو دیدم  فهمیدم اون بالاها چه خبر می تونه باشه.خودتون قضاوت کنید نگهبان دم در که همیشه نصف پیرهنش بیرون از شلوارش می مونه گریدش بالاتر از &quot;ظ&quot; می شه که باجه ش به خاطر خوش لباسیش همیشه شلوغ تر از بقیه باجه هاس.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;د: به قول طیبه بازم امان از بند &quot;د&quot;.و واقعا امان از این بند لعنتی که امان از من بریده.در توضیح این بند فقط می تونم بگم امان هی امان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قرار بود امروز اون یکشنبه ای باشه که همدیگر رو می بینیم.می دونم که داریم کجا زندگی می کنیم.می دونم که تو این خراب شده آدمای کودنش مث احمقا فک می کنن.برا همین تو این دو سال نتونستیم هیچ وقت با هم قدم بزنیم یا بریم پارک یا……..خودمون هم به اندازه مردم این شهر فکرو دید و نگاهمون پایین هست.وقتی داریم تو این فرهنگ غلط دست و پا می زنیم چجور انتظار داری که من برم  اون هشت ماه رو با یکی دیگه تکرار کنم که مثلن بهم خوش بگذره.بعدش از طرف خود تو&quot;کسی که داره این پیشنهاد رو به من می ده&quot; متهم بشم و حرفایی رو تحمل کنم که پر از نیش و کنایه س.ما داریم با فرهنگ غلط مون تو محیطی زندگی می کنیم که برای دید اشتباهمون تشویق می شیم و اون وقت تو از من انتظار داری که این دو سال رو خیلی راحت ،خیلی خیلی راحت،کنار بزارم و برم دنبال زندگیم .اگه قبول کنم که ما داریم تو این شهر زندگی می کنم باید هم همچین رفتاری داشته باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 May 2009 17:43:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=oosha&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>oosha</dc:creator>
<guid>http://oosha.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://oosha.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الف:وقتی پای دو میلیون تومان پول درمیون باشه معلومه که هیشکی حاضر نمی شه امضا بزنه،منم مث بقیه !!!!! حتی اگه از طرف اون کچل بی شعور متهم بشم به این که از زیر کار درمیرم .هنوز راهنمایی های طیبه در مورد&quot; محیط کار و چگونگی رفتار با همکاران گرامی &quot; یادم مونده.می دونم دوست جون که به چه کسایی اعتماد کنم به چه کسایی نه!!!! مثلا می دونم اون پیرمرد شکم گنده با اون سابقه کاری و دک و پز چه آدم فروش خرفتیه.ولی خداییش حتی حدس هم نمی زدم اون دراز عوضی یه همچین مارمولکی باشه .در هر صورت حالا می فهمم که &quot;ح&quot; با این عینکاش و قیافه مظلومش چقد هوای من و &quot;م &quot; رو داره .حالا بازم من یه چیزی ،&quot;م&quot; بیچاره که دیگه خیلی دس پا چلفتیه.همین دیروز پسر یکی از همکارا حقوق یه پیرمرد رو از &quot;م&quot; کش رفته بود.بیچاره &quot;م&quot; چقد ناراحت بود.باز خدا رحمت بفرسته بر پدر این تکنولوژی !!!!! چند دقیقه پس از حادثه از طریق دوربین های مدار بسته سارقین کشف شدن،جالب اینجا بود که کلاه سیاه سر شون نبود یا حتی لباس سیاه هم نپوشیده بودن رو صورتشون عینک آفتابی هم نداشتن.بعد سرقت هم سوار موتور نشدن مث فیلما !!!!!!!!!اتفاقا موهاشون مدل سبزه عیدی زده بودن.کلی هم جلو باجه من وایساده بودن و با &quot;ح&quot; هم حرف زده بودن.در هر صورت اینجا می نویسم که یادم باشه که سر نوشتن سند چقد اون کچل احمقانه رفتار کرد و دراز عوضی هم یادم باشه که چه زود خودشو لو داد.تازه دستم میاد که رییس شعبه چقد مهربون و دقیق و قانونی کار می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ب:باز همان حکایت همیشکی،دیگه شورش دراومده ،خیلی از اون روزا اوضا بدتر شده.با این آسمون ابری و نم نم بارون که زده یاد پارسال افتادم انگار هیچی عوض نشده .فقط من پریدم وسط روزای پارسال.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 May 2009 17:11:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=oosha&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>oosha</dc:creator>
<guid>http://oosha.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://oosha.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الف:این چند هفته به حدی وحشتناک می گذره که تو این چند روز بارها و بارها نشستم که بنویسم ولی نشد. برای نوشتنش دستام رو کیبور د می لغزه ،انگشتام نمی تونن کلیدارو پیدا کنن انگار.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ب:همیشه از بیمارستان متنفر بودم ،شاید دلیلش برمی گرده به وقتی که ابتدایی بودم و از پشت بوم افتادم تو حیاط ،یادم میاد که یه شب رو تو بیمارستان بودم ،همون شبی که داشت سریال &quot;باغ گیلاس&quot; پخش می کرد .دوشنبه بود .سربازی که کتفش شکسته بود و من داشتم به استخونی که بیرون اومده بود نگا می کردم .یا اون پیرزنی که همش بالا میاورد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ج:از اداره که بر می گردم مامانم حالش خوب نیست،می بینم که فکش داره کج می شه و رنگش مث گچ سفید،حس کردم داره می میره ،فقط نگاش می کردم،محمد از خواب بیدار می شه،احمد گریه می کنه،تو این اوضاع لعنتی بابا رو پیدا نمی کنیم،فاطی دیونه می شه وفقط جیغ می کشه،......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد از ده روز دکتر عوضی تشخیص می ده که مامان &quot;سکته &quot; کرده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صب سرکار،عصر بیمارستان،هر شب بیشتر چهل نفر مهمون میاد ملاقات.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; نمی دونم چند وقت می گذره اما همین الانش که من اینجا نشستم ،بازم یه عالمه مهمون تو حال نشسته.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;د:برمی گردیم به اسفند پارسال ،بازم تو دیونه می شی بازم من گریه می کنم،هیچ وقت نمی تونم تصور کنم که چجوری با این شرایط کنار اومدم .تو داری همزمان به چند نفر می گی که دوسشون داری.به ریحانه که زنگ می زنم می بینم واقعا احمق تر از اونی بوده که فک می کردم .یه کودن به تمام معنا.حالم بهم می خوره وقتی می گی فقط برا اینکه خوشکل بوده باهاش حرف می زدی.با لیلا که حرف می زنم منطقی به نظر می رسه .وقتی براش از خودمون می گم باورم می کنه .مشکلات اون با تو انگار خیلی شبیه مشکلات این دو سال می شه.من با لیلا خیلی فرق می کنم.ما هیچ جوری شبیه هم نیستیم.حالم بدتر می شه وقتی می شنوم که علت دوستی با لیلا برا این بوده که دوس نداری خیابونای تهران رو تنهایی بگردی!!!!!باز دوباره شروع کردی که ما به درد هم نمی خوریم.باید بریم دنبال زندگی خودمون.گفتنش چه لطفی داره وقتی تمام لحظه هامو دارم با بغض و گریه و غصه می گذرونم.حتی اون لحظه هایی که با هم حرف می زنیم و وانمود می کنم که خیلی آرومم.گفتن اینکه اشتباه کردی به چه درد من می خوره،اعتراف به اشتباه می تونه روزای تلخی که برام درست کردی یا داری می کنی رو عوض کنه؟؟؟؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 May 2009 19:19:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=oosha&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>oosha</dc:creator>
<guid>http://oosha.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://oosha.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;خوشترین لحظهٔ زندگی مرد&lt;BR&gt;وقتی‌ست که با زنی از بستر بیرون می‌آید&lt;BR&gt;پس از خوابی یک‌ساعته،&lt;BR&gt;پس از عشق‌بازی، و شلوارش را&lt;BR&gt;بالا می‌کشد، و می‌رود بیرون،&lt;BR&gt;و روی بوته‌ها می‌شاشد، و می‌بیند&lt;BR&gt;آسمان بلند پر ستارهٔ مرداد ماه را&lt;BR&gt;و سوار ماشینش می‌شود و به خانه می‌رود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیوید له من&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Apr 2009 17:25:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=oosha&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>oosha</dc:creator>
<guid>http://oosha.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
