تبليغاتX
خدا بانوی سپیده دم - اصلا حسش نیست که دنبال عنوان باشم.

انگار یکی پاشو گذاشته رو دلم و مرتب داره فشار می ده،هرچی هم که دارم داد می زنم دردم می آد، انگار نه انگار.نمی دونم باید چند ساعت دیگه گریه کنم که پاشو بلند کنه،حتی نمی دونم حتی نمی دونم چند روز دیگه شایدم چند ماه دیگه.تمام تلاشا،جلسات پی در پی مشاوره،بیرون زدنای وقت و بی وقت وتمام اون چه که تو این مدت جمع کرده بودم تا بتونم سر پا بایستم همه و همه با یه خبر کوچیک که هم زمان شد با یک اتفاق کوچیک تر از بین رفت.

نه دیگه حتی ادا در آوردنای "م" پشت تلفن هم نمی تونه آرومم کنه.می دونم مسخره است که از دیشب تا حالا دوبار خواستم خودم رو از بین ببرم که تموم شه این لعنتی.خسته ام از همه چی !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 18:8  توسط اوشا |