تبليغاتX
خدا بانوی سپیده دم

الف:من دیوانه شدم،ذهنم در حال تکاپوست که بین اتفاقای تلخ گذشته با حوادثی که در حال وقوع هستن ارتباط برقرار کند.من اینجا اعتراف می کنم که دیوانه هستم.

 

 

ب:سگ به زندگی کوفتی.گریه و گریه باز هم گریه .این خلاصه ی تمام امروز بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 21:40  توسط اوشا  | 

 

 

 

اتفاقای این دو سه روز تو اداره برام باور کردنی نیست و یه جورایی چندش آورن.

الف: عصر همکار خوب و مهربون رو  اتفاقی تو خیابون حین رد وبدل کردن یه چیزایی می بینم .بعد از یه سلام احوالپرسی مختصر از کنارش رد می شم .کاملن متوجه هست که دیدمش. چند دقیقه بعد تماس می گیره،سعی داره از حرفام بفهمه که من متوجه شدم یا نه.چون موضوع به من مربوط نمی شه خودم رو می زنم به اون راه.وقتی از دست و پا زدن نا امید می شه می گه "می دونم که شما متوجه رفتارم تو خیابون شدید.حتمن تا حالا منو شناختین که اهل هیچ برنامه ای نیستم و می دونی تمام تلاشم برا این که بی دردسر یه لقمه نون حلال برا زن و بچه م دربیارم."ک" از من خواست که این کارو براش بکنم".

دلم برای "ک" می سوزه نگهبان اداره س . سعی کردم حالیش کنم  تعریف کردن یا نکردن این موضوع برای من اهمیتی نداره چون اصلن به من مربوط نمی شه .اولش حرفاشو باور نکردم .یه کم که اتفاقای ظهر اداره  رو بالا پایین کردم دیدم راس می گه چون دقیقا یادم هست وقتی که کارتش رو می کشید "ک" د اشت التماسش می کرد.

ب:آقای همکار با اون سن و سالش دوس دختر داره و وقتی دختره اتفاقی میاد تو اداره آقای همکار چنان رفتار تابلویی داره که همه می فهمن.

ج: کار افتتاح حساب تو باجه ی من انجام می شه .امروز یکی از مشتریای یقه سفید میاد و افتتاح حساب رو به آقای همکار میدن .بعد از رفتن مشتری وقتی از آقای همکار دلیل این رفتار رو می پرسن جوابی که دادن برای چند دقیقه منو سر جام خشک می کنه. افتتاح حساب متعلق به دوس دختر آقای مشتریه.آقای مشتری بسیار با شخصیت بودن و البته لازم به توضیح است که ایشون زن و بچه دارن.

ج:دنیای خیلی کثیفی شده.وفاداری مهمترین فاکتور برای دو نفر هست که می خوان ازدواج کنن (البته از نظر من)

انتخابات

مناظره هایی که این روزا از تلویزیون پخش می شه از نظر من می تونه آگاهی مردم رو از شخصیت و برنامه ی کاندیدها یه جورایی بالا ببره .اکثر اعضای خانواده در انتخابات شرکت نمی کنن اما فک می کنم که این نوع نگاه در فضایی که الان در ایران حاکمه نمی تونه مناسب باشه.چون عواقب این دیدگاه می شه همون اتفاق چهار سال پیش .صداقت و شفافیت عملکرد کروبی، سوابق سیاسی و جذابیت حزبی موسوی، سواد رضایی چیزایی هست که برای من برجسته تر بودن.کروبی جسارت داره ولی سواد اقتصادی لازم رو نه.موسوی دیدگاه های حزبی من رو کاملن ارضا می کنه ولی غیبت طولانیش نمی تونه توجیه کافی داشته باشه.رضایی سواد و برنامه های مرتب تری داره ولی نگاه نظامیش کاملن هویداست.باز هم بیشتر باید تمرکز کنم.

بند آخر

دوست دارم همه ی زندگیم شدی .این روزای تلخ رو تحمل می کنم منتظر روزای خوب می مونم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 22:49  توسط اوشا  | 

 

 

 

اتفاقای این دو سه روز تو اداره برام باور کردنی نیست و یه جورایی چندش آورن.

الف: عصر همکار خوب و مهربون رو  اتفاقی تو خیابون حین رد وبدل کردن یه چیزایی می بینم .بعد از یه سلام احوالپرسی مختصر از کنارش رد می شم .کاملن متوجه هست که دیدمش. چند دقیقه بعد تماس می گیره،سعی داره از حرفام بفهمه که من متوجه شدم یا نه.چون موضوع به من مربوط نمی شه خودم رو می زنم به اون راه.وقتی از دست و پا زدن نا امید می شه می گه "می دونم که شما متوجه رفتارم تو خیابون شدید.حتمن تا حالا منو شناختین که اهل هیچ برنامه ای نیستم و می دونی تمام تلاشم برا این که بی دردسر یه لقمه نون حلال برا زن و بچه م دربیارم."ک" از من خواست که این کارو براش بکنم".

دلم برای "ک" می سوزه نگهبان اداره س . سعی کردم حالیش کنم  تعریف کردن یا نکردن این موضوع برای من اهمیتی نداره چون اصلن به من مربوط نمی شه .اولش حرفاشو باور نکردم .یه کم که اتفاقای ظهر اداره  رو بالا پایین کردم دیدم راس می گه چون دقیقا یادم هست وقتی که کارتش رو می کشید "ک" د اشت التماسش می کرد.

ب:آقای همکار با اون سن و سالش دوس دختر داره و وقتی دختره اتفاقی میاد تو اداره آقای همکار چنان رفتار تابلویی داره که همه می فهمن.

ج: کار افتتاح حساب تو باجه ی من انجام می شه .امروز یکی از مشتریای یقه سفید میاد و افتتاح حساب رو به آقای همکار میدن .بعد از رفتن مشتری وقتی از آقای همکار دلیل این رفتار رو می پرسن جوابی که دادن برای چند دقیقه منو سر جام خشک می کنه. افتتاح حساب متعلق به دوس دختر آقای مشتریه.آقای مشتری بسیار با شخصیت بودن و البته لازم به توضیح است که ایشون زن و بچه دارن.

ج:دنیای خیلی کثیفی شده.وفاداری مهمترین فاکتور برای دو نفر هست که می خوان ازدواج کنن (البته از نظر من)

انتخابات

مناظره هایی که این روزا از تلویزیون پخش می شه از نظر من می تونه آگاهی مردم رو از شخصیت و برنامه ی کاندیدها یه جورایی بالا ببره .اکثر اعضای خانواده در انتخابات شرکت نمی کنن اما فک می کنم که این نوع نگاه در فضایی که الان در ایران حاکمه نمی تونه مناسب باشه.چون عواقب این دیدگاه می شه همون اتفاق چهار سال پیش .صداقت و شفافیت عملکرد کروبی، سوابق سیاسی و جذابیت حزبی موسوی، سواد رضایی چیزایی هست که برای من برجسته تر بودن.کروبی جسارت داره ولی سواد اقتصادی لازم رو نه.موسوی دیدگاه های حزبی من رو کاملن ارضا می کنه ولی غیبت طولانیش نمی تونه توجیه کافی داشته باشه.رضایی سواد و برنامه های مرتب تری داره ولی نگاه نظامیش کاملن هویداست.باز هم بیشتر باید تمرکز کنم.

بند آخر

دوست دارم همه ی زندگیم شدی .این روزای تلخ رو تحمل می کنم منتظر روزای خوب می مونم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 22:45  توسط اوشا  | 

سهام عدالت!!!!!!!!!!!

وقتی من رسیدم شعبه اونا دم در صف کشیده بودن.چهره های آفتاب سوخته با لباسایی که عمده رنگ به کار رفته شون قهوه ای و کرم بود.

"ح" از کرمانشاه برگشته بود با کلی سوغاتی! طبق معمول "ن" سر به سر تک تک بچه ها گذاشت و کلی خندیدیم.آقای رئیس هم مث همیشه گوش زد کرد کی باید کدوم کارو انجام بده البته با یه عالمه شوخی و خنده.

باید هر جمله رو حداقل ده بار تکرار کنی تا متوجه بشن.براشون خیلی آروم و با لبخند توضیح میدم که هنوز برای سیستم تعریف نشده.تازه یارو می گه سیستم چیه ؟!من پولمو می خوام اگه تا چند دقیقه دیگه ندین چنین می کنم و چنان می کنم.یه لیوان کامل قهوه می خورم اونم تلخ تا یه کم به اعصابم مسلط شم و برم دوباره حالیشون کنم .بازم همون حرفا رو تکرار می کنم آروم و مودبانه .فقط نگا می کنن کوچیکترین تاثیری نمی بینم.یه پیرزنه می شینه وسط شعبه و با صدای بلند داد می زنه همش تقصیر این گیس بریده س! روبروم ایستاده می گه "چرا می خوای حق منو و چهار تا بچه ی یتیم رو بخوری"!!!!!کفری می شم  و می گم اگه فقط یه کلمه دیگه حرف بزنه از سربازا می خوام بندازنش بیرون.می شینم روی صندلیم و در مقابل سوالاشون فقط بهشون خیره می شم و هیچ جوابی نمی دم.

یکی صدام می زنه نگاش می کنه خیلی آروم طوری که بغلیش صداشو  نشنونه می گه "خانم یکی از همکاراتون گفته قضیه این سهام عدالت الکی و شماها سرکارین.می لرزید و انگار خیلی خیلی عصبی بود.سندهای بایگانی شده رو نشونش می دم و می گم این طور نیست .با همون صدای آروم می گه "مملکت تو موقعیت حساسیه بعضیا می خوان سم پاشی کنن"

از شعبه می زنم بیرون روی یکی از صندلیای سالن اجتماعات می شینم ،با خودم می گم "این مردم کی می خوان آدم شن؟!!"

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 22:3  توسط اوشا  | 

لف:مدتهاست اون آرامشی که دنبالش بودم رو از گوش دادن به رادیو پیدا کردم .حالا می فهمم چرا پدربزرگم همیشه چسپیده به رادیوش و البته مشابه این رفتارو می شه در ابوی گرامی مشاهده کرد.منم حق نوه ای و فرزندی رو خوب به جا آورده ام.

همیشه وقتی صحبت علاقه بابا به رادیو میشه همه خاطره ی اون شب رو تعریف می کنن که احمد حالش بد شد فک کنم حدود ساعت سه نصف شب بود وقتی بابا رو بیدار کردیم که یه کاری بکنه ،طبق عادت معمول اول رادیو رو روشن کرد بعد رفت سراغ احمد!!!!!!!!!!! عادت گوش دادن به رادیو از قدیم هم بود .یادمه وقتی دانشجو بودم عصرا بعد از کلاسام که خونه میومدم با بابا و عمو رادیو بی بی سی و  رادیو فردا گوش می دادیم و برا هر خبرش کلی با هم بحث می کردیم.

البته چند وقتی میشه که رو اف ام می مونم و به اس دبلیو نمی رم.بیشتر وقتم رو با رادیو فرهنگ می گذرونم یا پیام.گاها به رادیو جوان و ایران هم سر می زنم ولی کم پیش میاد."روایت شب " رو باید شبا هر جا در هر شرایطی گوش کنم.و البته "شبستانه"که تا دیر وقت طول میکشه و دلیل عمده ی خوابیدنای من سر کاره.

بالایی ها رو گفتم که به اینجا برسم:چند وقت پیش یه رمان بازخوانی شد توی برنامه ی روایت شب که خیلی نظرم رو جلب کرد با نام "زن بر ریگ روان" نوشته کوبو ابه ژاپنی.راجبش یه پست کامل نوشتم که حتمن همین روزا آپ می کنم.

وقتی روایت شب رو گوش می دم یاد قصه تعریف کردنای پدر بزرگم تو اون خونه قدیمی میوفتم.با این تفاوت که پدربزرگم هر شب فقط یه قصه رو تعریف می کرد!!!!!!!!!!تازه هیچ وقت فرصت نقد یا سوال نداشتیم چون پدربزرگم حوصله ی این کارا رو  نداشت و همیشه به  نصف نرسیده خوابش می برد هنوزم تو کف آخر اون داستانم.یه چیز دیگه م بود این که  روزایی که شیطونی می کردیم شب اون قصه وحشتناک رو تعریف می کرد منو فاطی اونقد می ترسیدیم که پتو رو می کشیدیم رو سرمون و تا صب جم نمی خوردیم.

 

ب:امروز روز خوبی بود خیلی خوب .یعنی خیلی خیلی خیلی خوب.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 21:53  توسط اوشا  |