الف:پدرم خیلی صبوره.بدترین اوضا رو خیلی راحت آروم می کنه.
ب:اگه جای من بودی با این همه دلشوره و نگرانی چیکار می کردی؟
حال هوای اردیبهشت دیوونه ام می کنه یادش بخیر دم غروبا چه جونی می کندیم که بگیم خداحافظ و تا فرداش بشه غرق می شدیم زیر یه عالمه اس ام اس و تلفن.هنوز سر کار نرفته بودی که مغرور باشی.
اولین باری که قرار شد برا دو روز از هم جدا شیم اون مسافرت لعنتی تهران بود.یادت میاد چقد غر زدی و چه حالی بودی؟؟؟؟!!! الان که تهرانی و نمی دونم داری چیکار می کنی منم حال اون روزای تو رو دارم.پرم از استرس و دلشوره که کی این هفته ی جهنمی تموم می شه. یعنی تا هفته ی دیگه که بیای من زنده می مونم.
ج:می خواستم یه پست مفصل راجب خودم و خودت و این رابطه ی کوفتی بنویسم که نشد.
بند دال لعنتی: کاش به چیزایی که می نویسیم عمل کنیم.
به این فکر می کردم که ما دو تا وقتی با هم آشنا شدیم یه جور دیگه ای فک می کردیم.قرار شد یه دنیای کوچیک دو نفره داشته باشیم .دنیایی که فقط مال من و تو باشه.می خواستیم تو اون دنیا قانونای خودمونو داشته باشیم.اما نشد شاید دنیای اطرافمون ظرفیت فکر ما رو نداشت.شاید هم ما ظرفیت فکرامون رو نداشتیم.
اشتباهات ما یکی دوتا نبودن که.از همون اولش خشت رو بد گذاشتیم.تو راس می گی ما داریم تاوان اشتباهامون رو پس میدیم .وقتی به وبلاگت سر می زنم می بینم که تو هنوز همون آدمی نشون میدی که من باهاش آشنا شدم.با همون حرفایی که کسایی مث من خوب جذبشون می شن.ولی بیرون از اون وبلاگ حرفای دیگه و کارای دیگه.تو هم یه جورایی روانپریش شدی.
به خودم فک می کنم که طرز فکرم اشتباس ؟؟؟همین که اینقد آزارم می ده .فکری که اجازه نمی ده بیخیال همه چیز باشم .فکری که باعث شده تمام روز رو گریه کنم و همش یه استرس لعنتی باهام باشه.همون فکری که زندگیم رو داغون کرده.
ظاهرا یه همچین فکری رو باید کنار گذاشت.آخه کدوم آدم عاقلی زندگیش رو به خاطر یه فکر به هم می ریزه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بازم به خودم فکر می کنم.فاجعه ای که درون من رو زیر و رو کرده پیچیده تر از این حرفاس.به خودم حق میدم که نتونم از این مسئله دس بکشم.دلایلش رو حتما تو پست بعدی توضیح می دم.
الف:امروز یاد گرفتم که چطور ضمانت نامه صادر کنم.پیش قدم شدنم برای یادگیری اونقد رییس شعبه رو ذوق زده کرده بود.که همه ضمانت نامه های امروز رو داد به من صادر کنم.تازه فرستادن حواله و کد رمز هم برام توضیح داد.یادم باشه اولین ضمانت نامه ای که صادر کردم برا استانداری بود .
ب: از اول هفته همه موظف شدن لباس فرم بپوشن بجز من و "ط" .خوب آخه ما تازه استخدام شدیم و حتما یادشون رفته که بیان سراغ ما .لازم به ذکر است که ما هم کم از این قضیه خوشحال نیستیم.برای همکارای گرامی جنس مذکر زیاد بد هم نشده انگار.البته کت و شلوار ی که مدل و دوخت و رنگش از ماهواره گرفته شده نباید هم موجبات خوشحالی آن دسته از همکاران با محاسن سفید را فراهم بیاره!!!!!!!!!!!!
ج:خداییش وقتی گرید همکارام رو دیدم فهمیدم اون بالاها چه خبر می تونه باشه.خودتون قضاوت کنید نگهبان دم در که همیشه نصف پیرهنش بیرون از شلوارش می مونه گریدش بالاتر از "ظ" می شه که باجه ش به خاطر خوش لباسیش همیشه شلوغ تر از بقیه باجه هاس.
د: به قول طیبه بازم امان از بند "د".و واقعا امان از این بند لعنتی که امان از من بریده.در توضیح این بند فقط می تونم بگم امان هی امان
قرار بود امروز اون یکشنبه ای باشه که همدیگر رو می بینیم.می دونم که داریم کجا زندگی می کنیم.می دونم که تو این خراب شده آدمای کودنش مث احمقا فک می کنن.برا همین تو این دو سال نتونستیم هیچ وقت با هم قدم بزنیم یا بریم پارک یا……..خودمون هم به اندازه مردم این شهر فکرو دید و نگاهمون پایین هست.وقتی داریم تو این فرهنگ غلط دست و پا می زنیم چجور انتظار داری که من برم اون هشت ماه رو با یکی دیگه تکرار کنم که مثلن بهم خوش بگذره.بعدش از طرف خود تو"کسی که داره این پیشنهاد رو به من می ده" متهم بشم و حرفایی رو تحمل کنم که پر از نیش و کنایه س.ما داریم با فرهنگ غلط مون تو محیطی زندگی می کنیم که برای دید اشتباهمون تشویق می شیم و اون وقت تو از من انتظار داری که این دو سال رو خیلی راحت ،خیلی خیلی راحت،کنار بزارم و برم دنبال زندگیم .اگه قبول کنم که ما داریم تو این شهر زندگی می کنم باید هم همچین رفتاری داشته باشم.
الف:وقتی پای دو میلیون تومان پول درمیون باشه معلومه که هیشکی حاضر نمی شه امضا بزنه،منم مث بقیه !!!!! حتی اگه از طرف اون کچل بی شعور متهم بشم به این که از زیر کار درمیرم .هنوز راهنمایی های طیبه در مورد" محیط کار و چگونگی رفتار با همکاران گرامی " یادم مونده.می دونم دوست جون که به چه کسایی اعتماد کنم به چه کسایی نه!!!! مثلا می دونم اون پیرمرد شکم گنده با اون سابقه کاری و دک و پز چه آدم فروش خرفتیه.ولی خداییش حتی حدس هم نمی زدم اون دراز عوضی یه همچین مارمولکی باشه .در هر صورت حالا می فهمم که "ح" با این عینکاش و قیافه مظلومش چقد هوای من و "م " رو داره .حالا بازم من یه چیزی ،"م" بیچاره که دیگه خیلی دس پا چلفتیه.همین دیروز پسر یکی از همکارا حقوق یه پیرمرد رو از "م" کش رفته بود.بیچاره "م" چقد ناراحت بود.باز خدا رحمت بفرسته بر پدر این تکنولوژی !!!!! چند دقیقه پس از حادثه از طریق دوربین های مدار بسته سارقین کشف شدن،جالب اینجا بود که کلاه سیاه سر شون نبود یا حتی لباس سیاه هم نپوشیده بودن رو صورتشون عینک آفتابی هم نداشتن.بعد سرقت هم سوار موتور نشدن مث فیلما !!!!!!!!!اتفاقا موهاشون مدل سبزه عیدی زده بودن.کلی هم جلو باجه من وایساده بودن و با "ح" هم حرف زده بودن.در هر صورت اینجا می نویسم که یادم باشه که سر نوشتن سند چقد اون کچل احمقانه رفتار کرد و دراز عوضی هم یادم باشه که چه زود خودشو لو داد.تازه دستم میاد که رییس شعبه چقد مهربون و دقیق و قانونی کار می کنه.
ب:باز همان حکایت همیشکی،دیگه شورش دراومده ،خیلی از اون روزا اوضا بدتر شده.با این آسمون ابری و نم نم بارون که زده یاد پارسال افتادم انگار هیچی عوض نشده .فقط من پریدم وسط روزای پارسال.
الف:این چند هفته به حدی وحشتناک می گذره که تو این چند روز بارها و بارها نشستم که بنویسم ولی نشد. برای نوشتنش دستام رو کیبور د می لغزه ،انگشتام نمی تونن کلیدارو پیدا کنن انگار.
ب:همیشه از بیمارستان متنفر بودم ،شاید دلیلش برمی گرده به وقتی که ابتدایی بودم و از پشت بوم افتادم تو حیاط ،یادم میاد که یه شب رو تو بیمارستان بودم ،همون شبی که داشت سریال "باغ گیلاس" پخش می کرد .دوشنبه بود .سربازی که کتفش شکسته بود و من داشتم به استخونی که بیرون اومده بود نگا می کردم .یا اون پیرزنی که همش بالا میاورد.
ج:از اداره که بر می گردم مامانم حالش خوب نیست،می بینم که فکش داره کج می شه و رنگش مث گچ سفید،حس کردم داره می میره ،فقط نگاش می کردم،محمد از خواب بیدار می شه،احمد گریه می کنه،تو این اوضاع لعنتی بابا رو پیدا نمی کنیم،فاطی دیونه می شه وفقط جیغ می کشه،......
بعد از ده روز دکتر عوضی تشخیص می ده که مامان "سکته " کرده.
صب سرکار،عصر بیمارستان،هر شب بیشتر چهل نفر مهمون میاد ملاقات.
نمی دونم چند وقت می گذره اما همین الانش که من اینجا نشستم ،بازم یه عالمه مهمون تو حال نشسته.
د:برمی گردیم به اسفند پارسال ،بازم تو دیونه می شی بازم من گریه می کنم،هیچ وقت نمی تونم تصور کنم که چجوری با این شرایط کنار اومدم .تو داری همزمان به چند نفر می گی که دوسشون داری.به ریحانه که زنگ می زنم می بینم واقعا احمق تر از اونی بوده که فک می کردم .یه کودن به تمام معنا.حالم بهم می خوره وقتی می گی فقط برا اینکه خوشکل بوده باهاش حرف می زدی.با لیلا که حرف می زنم منطقی به نظر می رسه .وقتی براش از خودمون می گم باورم می کنه .مشکلات اون با تو انگار خیلی شبیه مشکلات این دو سال می شه.من با لیلا خیلی فرق می کنم.ما هیچ جوری شبیه هم نیستیم.حالم بدتر می شه وقتی می شنوم که علت دوستی با لیلا برا این بوده که دوس نداری خیابونای تهران رو تنهایی بگردی!!!!!باز دوباره شروع کردی که ما به درد هم نمی خوریم.باید بریم دنبال زندگی خودمون.گفتنش چه لطفی داره وقتی تمام لحظه هامو دارم با بغض و گریه و غصه می گذرونم.حتی اون لحظه هایی که با هم حرف می زنیم و وانمود می کنم که خیلی آرومم.گفتن اینکه اشتباه کردی به چه درد من می خوره،اعتراف به اشتباه می تونه روزای تلخی که برام درست کردی یا داری می کنی رو عوض کنه؟؟؟؟