الف :اینکه اولین نفری هستم که سرکار حاضر می شم،اینکه سخت ترین مسئولیت رو تو محل کار قبول کردم ،اینکه وقتی فرصت استراحتی پیش میاد می رم کارای بقیه رو انجام می دم ، اینکه آخرین نفری هستم که از اداره میام بیرون، اینکه بقیه ساعتا رو سعی می کنم اونقد خسته تر شم که بیوفتم برا این نیست که عقلمو از دست دادم برا اینکه دارم کم کم عقلمو از دست می دم.
ب:وسط اون همه کار فکرم می ره .سعی می کنم که تمرکز کنم اما فکری که تو کله م می چرخه قوی تره انگار ، به اینکه تمام روزای که قربون صدقه شون می رفتی .به اینکه الان هم داری این کارو می کنی دقیقا تو همین لحظه ای که من دارم قبضای لعنتی رو خارج می کنم . گندی که می زنم تا دو ساعت بعد از وقت اداری هم جم و جور نمی شه.
ج:کاش می تونستم خیانت رو تعرف کنم.شاید یعنی همین که نفسم داره به زور بالا میاد.
1:فک می کنم برا اونم سخت بود .اولین باری نبود که میومد خونه مون ، تنها فرقش این بود که این بار تنهایی اومده بود.همه از اومدن عضو جدید خونواده خوشحالن.حتما آبجی بزرگه بیشتر از بقیه !!!!!
2:همه دیروز به خاطر من برنامه هاشونو بهم زده بودن که بریم بیرون .ولی من فقط چند دقیقه میام بیرون از ماشین.
3:نمی دونم چند بار دور خودم می چرخم ،وقتی برمی گردم خونه هوا تاریک شده.تازه یادم میوفته که هیچ بهانه ی درست حسابی جور نکردم که به مامان و بابا بگم.اونم با چشای که قرمز شدن!!!!خودمم نمی دونم چجوری می پیچونمشون.وقتی تو میایی خیلی وقته که اون رفته.هیچ وقت نتونست جای خالی تو رو پر کنه!!!!!از اینکه فقط چند تا سطر تو یه وبلاگ یا چند تا پیام تونستن جامو پر کنن از خودم بدم میاد.از اون شب تا حالا نشستم و دارم تصویر می سازم.می دونم که تمام روزایی که داشتی قربون صدقه م می رفتی برا این بوده که از من چندتا سطر بسازی یا چند تا پیام!!!!!! اون روز که نشسته بودیم رو قوطی رنگا وسط خرت و پرتای دفترت بهت گفتم که.............چه لطفی داره گفتنش.چرت و پرتایی هم که می گی برا توجیه گندایی که می زنی.هر روز یه حرفی می زنی ومن بدبخت دارم سعی می کنم با شرایط جدید کنار بیام می بینم فرداش دوباره همه چی عوض می شه.من باید چه غلطی بکنم این وسط؟؟؟؟!!!!!!! از آخرین باری که یادم میاد کلی وزنم کم شده.هیچ اشتهایی ندارم.سوتیایی که سر کار می زنم بماند.آرزوم شده که یه بار با صدای ساعتم بیدار شم.همش زل زدم که کی هوا روشن می شه .اما من تحمل بیشتر از ایناست.
الف:ساعت که دوازده ظهر می شه یعنی چند دقیقه فرصت دارم روی صندلیم بشینم(اینکه می گم چند دقیقه یعنی سه شاید چهار اما مطمئناً به پنج نمی رسه).چشمام کلید می شن به فنجان سفید که چایی داخلش ساعت هشت صب ریخته شده زردی لبه هاش نشون می ده که چند قلپش خورده شده(اینکه می گم چند یعنی سه یا چهار اما مطمئنا به پنج نمی رسه).اثر چایی روی میز هم نشون می ده که موقع نوشیدن قلپ آخر یه مشتری عجول از راه رسیده ،معلومه چایی هم خیلی داغ بوده !!!! می رم تو سیاهی چای ،انگار که دارم رو خط سیاه لبه ها راه می رم و همش مواظبم سر نخورم تو سیاهیش.خیلی خسته م .یه لحظه یادم میاد که قراره عصر با هم باشیم حس خوبی از سمت چپ بدنم شروع به حرکت می کنه و میاد و میره تو دستام وپاهام و انگار از نوک انگشتام می زنه بیرون.
ب:این بار نشستم کف حموم . قطره های آب میریزن پایین و با نگام دنبالشون می کنم می بینم که با چه شیطنتی رو پوستم لیز می خورن و خودشونو می ندازن تو وان.نمی دونم چجوری می شه که برمی گردم به اون روزی که داشتم می رفتم به اون مسافرت لعنتی!!!!هدیه بازنشستگی بابا بود .من و آبجی کوچیکه بابا و مامان. (روز قبل از رفتن روی صندلی روبروی کتاب خونه توی پارک) یاد چشای مشکی بزرگش میوفتم و خطی که ناشیانه با یه مداد تیره پشتشون کشیده بود اولین باری بود که همدیگه رو می دیدیم (چادر زده بود با مانتو شلوار خیلی رسمی بود).چشاش شده کابوسم.وقتی تو خیالم زل می زنم تو چشاش دلم خالی می شه.اون مسافرت پر از ترس بود شبا خوابم نمی برد و می ترسیدم .می ترسیدم که تو خواب برم تو اون روزی که تو پارک نشسته بودم.یادمه که به چشاش نگا نمی کردم .به خدا اون چند باری هم که زل زدم تو چشاش ندیدمش یعنی دیدمش!!!! اما پشت قطره های اشکی که تو چشام حلقه زده بود.
ج:همه دوس دارن اونجوری بشه که خودشون می خوان .منم دوس دارم اونجوری بشه که خودم می خوام.می دونم اینجوری به نفعه هر دومونه .می دونم تو اون کله ی خرت چی می گذره .می دونم.می دونم می دونم.اما منم دوس دارم صبا با کلی نازو نوازش بیدار شم.دوس دارم صب که از خواب پا می شم یه عالمه اس ام اس رو صفحه گوشیم باشه.دوس دارم دلت برام تنگ بشه و وقتی دلت برام تنگ می شه بهم بگی .دوس دارم زیاد زیاد همدیگرو ببینیم.دوس دارم وقتی همدیگرو می بینیم بشینیم روی زمین با هم پفک بخوریم.دوس دارم برام بگی که صب رفتی سر کار چه اتفاقایی افتاده برات.دوس دارم آه و ناله هات و از سختی کارت بشنوم. دوس دارم بگم تو خونه تون چی می گذره .دوس دارم منتظر بشینم که از کلاس زبانت یا باشگاه برگردی و بهت بگم خسته نباشی.دوس دارم عکسای خواهر زادتو که خیلی دوسش داری بهم نشون بدی و بگی که همسن عشقمونه.(یعنی الان عشقمون داره زور می زنه بگه مامان و بابا) دوس دارم یه عالمه آب خالی کنم رو سرت دوس دارم................
برو تو جمله های بالا!!!!!!! من نگفتم دوس دارم باهم نهار بخوریم. بریم مسافرت ،عروسی بگیریم ،خونه رو تمیز کنیم یا شبا بریم قدم بزنیم یا........................