تبليغاتX
خدا بانوی سپیده دم

وقتی زنگ زدن که باید پنج شنبه دیگه تهران باشم یه جورایی هم خوشحال شدم هم ناراحت ! از اینکه باید 13 ساعت تو ماشین باشم اونم تو این هوای سرد و سرماخوردگی وحشتناکی که این چند روز مهمونم بود .چاره ای نبود باید می رفتم البته کلی فحش نثار زمین و زمان کردم که ای بابا ! من بدبخت مگه نه اینکه تو آزمون جزء نفرات شدم و بعدشم تو اون مصاحبه ی علمی و روانشناختی بازم قبول شدم آخه مصاحبه عقیدتی چه مدلشه اونم تهران و  13 ساعت فاصله لعنتی.خوب همون روز یه آخوند میاوردن سوالاتشو می پرسید.

بگذریم از اون شب که گرمای 40 درجه اتوبوس (بعلت اینکه راننده گرامی فراموش کرده بودن سرویس کنن ماشینو!!!!!!) و بعد برفی که تو تهران داشت می بارید مهمون گرامی منو داشت پرروتر می کرد و صدای بیچاره ی من اون تو داشت حبس می کشید و من باید با این وضعیت می رفتم مصاحبه!!!!!!!

دیدن دوست عزیزم تا حدودی دردای این سفرو التیام داد و گشت و گذاری که از ونک تا شهر ری طول کشید!!!!!!

شب برفی صدای گرفته ی یه مرد پشت تلفن که معلوم نبود چه مرگشه و پشت سر هم تکرار می کرد نمی خوام دلیل از این واضح تر و اصرارای من بی نتیجه بود برای فهمیدن اینکه چه مرگشه؟!!!!!

صبح روز بعد پیدا کردن یه آدرس که دو ساعت طول کشید و پیدا کردن مکان آزمون با اون همه برادر خواهری که ریخته بود اونجا و انجام مصاحبه که 45 دقیقه طول کشید و به خاطر آوردن چیزایی از کلاس اول تا حالا یاد گرفته بودم!!!!!!

از اعضای خونواده گرفته تا ولایت فقیه و تفاوت اوصول دین با فروعش و اینکه غسلای زنا چجوری انجام می شه تا راهپیمایی و مراسمات مذهبی و اینکه تو کلاس اول چرا انگشت چپت رو کردی تو لوله سمت راستی دماغت!!!!!

برگشت از مسافرت خسته کننده و رسیدن به خونه اونم ساعت سه نصف شب!!!

یادم رفت تلاش برا پیدا کردن شال و دستکش مورد علاقه ی دوست جونمو بنویسم.امیدوارم خوشش بیاد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 18:47  توسط اوشا  | 

خوب بعضی وقتام اینجوری می شه یعنی اصلن حوصله خودمم ندارم.اوووووووووه اینجام که چیزی ننوشتم انگار .سر کار هم یه جورایی بهم ریختم.اتفاقای عجیب و غریبی که از ندانم کاریای همکار گرامی پیش اومد و بهم ریختگی اوضا و دست و پا زدنم برای درست شدن گندی که آقا با دوست دختر گرامیش زد، دقیقا یک روز تمام اعصابم رو بهم ریخت.نتیجه این که جناب مجبور به پرداخت هزینه تلفن اون ماه شد. همیشه حس می کردم از حسادتی که به شرایط کاری من داره یه شیطونیایی هم می کنه ولی اصلن انتظار نداشتم در کمال وقاحت به کارپرداز بگه که "هیچ وقت سر موقع نمیاد سر کار" .سعی کردم یه جوری حالیش کنم که پاشو از کفش من بیرون بیاره ولی نمی دونم این کارو می کنه یا نه!!!!!!!!

امروزم که اومدی برای نصب ویندوز حرفمون به جایی کشید که چند دقیقه بیشتر نموندی.خوب یه جورایی بهت حق می دم انتظار دارم تو هم به من حق بدی.آخه من چجوری می تونم همون اوشای قدیم باشم و با هم همون ارتباط غلط بخوام گذشته رو تکرار کنیم.از نظر خودم کاملن منطقیه که :"من نمی تونم دسته گل بخرم بیام خواستگاریت ، تو باید شرایط رو آماده کنی و دست چند نفر رو بگیری و بیای خونه ی ما و من چادر گلی بپوشم و چایی تعارف کنم و تو زیر چشمی منو نگا کنی بعد بفرستن ما رو که با هم حرف بزنیم و بعد من فک کنم که می تونم با تو خوش بخت باشم یا نه !" فک می کنم منطقی بود که تو هم با عصبانیت کامل از پله ها بری پایین و بگی راجبش حرف می زنیم بعداً و بعداً بگی که "تو درست می گی و من باید برم با جلیل صحبت کنم اگه شد دست چند نفر رو بگیرم و با دست گل بیام خونتون و تو چادر گلی سرت کنی و چایی تعارفم کنی و من زیر چشمی بهت نگا کنم و بریم با هم حرف بزنیم که مثلن من چه اخلاقی دارم از چه رنگی خوشم میاد و یا استامبولی با ماست خیلی دوس دارم و تو فک کنی و جواب خواستگاریو به ما بدین"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 19:59  توسط اوشا  | 

سفردو روزه به کرمانشاه هم پر از خاطره شد.از شروعش که با پست سفارشی فرستادنم تا اون تلفن مشکوک که از پست شهر زنگ زده بودن خونه و دلهره ی اینکه نکنه مصاحبه امروز بوده و من تازه آخر وقت اداری دارم می رم کرمانشاه.تا رفتن به مهمانسرا و ماجرای آشنا شدن با محبوبه که اونم قبول شده بود تا صب روز بعد که با اون سرما رفتم محل مصاحبه و پرحرفی کردنم سر مصاحبه که رییس شعبه گفت مخمو خوردی چقد حرف می زنی و گند زدن به مصاحبه علمی تا برگشتن با مینی بوس و برفای دم راه.....

"امروز دوست پسرم ازم خواستگاری کرد "و تاثیر این جمله تو چشمات و بلند شدن و رفتنت و برگشتن دوباره رفتن.

 

دعوای سه ساعته ی تلفنی که تصمیم می گیری به بابام همه چیو بگی و منم به مامانت و بعد کلی می خندیم به بچه بازیامون .

 

ماجرای تعطیلی طولانی شرکت و بلند شدن سرو صدای صاحب پاساژ و شنیدن اینکه مهندس "ب" دفتر شرکت رو جم کرده رفته!!!!!!!!!!!!!!!

 

بازم برمی گردم به روزایی که اصلن خوب نیستن.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 17:40  توسط اوشا  | 

یه چیزایی هست که نمی تونم بگم نه که نخوام بگم ،نمی تونم.مث امروز صب دقیقا از ساعت نه و یازده دقیقه من شروع کردم به گریه کردن وقتی ساعت ده شد سرم درد می کرد و خسته بودم رفتم نامه ی مهندس رو بزارم رو میزش که "ب- م" شروع می کنه به درد دل کردن ،از نامه ای که مهندس خواست براش بنویسم یا رفتار دیروز عصر وقتی با مهندس منتظرش بودیم .همه یه جورایی نشون می ده که داره اخراج می شه نه که کارمند بدی باشه از نظر اخلاقی نه،ولی بیشتر مشکل فرهنگی داره نحوه برخوردش با همه، یه جوریه انگار .دلم براش سوخت. هر جوری می خواستم راهنماییش کنم موضع گیری می کرد.همین که داشتم برمی گشتم گفت من همیشه زجر کشیدم همیشه ،من خیلی بدبختم.دلم براش سوخت .برگشتم و باز هم شروع کردم به گریه کردن .نمی دونم ساعت چند بود که "س" اومد بالا و گفت نامه مهندس رو تو براش اماده کردی همونی که داد به "ب- م" گفتم آره چطور .می گفت دیگه فایده نداره.کاراشو  انجام نمی ده.بازم دلم براش سوخت.زنگ می زنم که بیای ولی تازه برگشتی اداره نمی تونی بیای.عصر بعد از مدتها با مامان می ریم خرید.یه بلوز کاموایی خوشکل براش می گیریم.دلم می خواد مث بعضی دخترا که یه عالمه طلا به خودشون آویزون می کنن باشم.یه انگشتر گرفتم که قیمتش خیلی بیشتر از نصف حقوق ماهانم توی شرکته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!شب نشستم پای مانیتور و همین جور که خیره شدم دارم گریه می کنم شاید بیشتر از دو ساعت.چون حرف زدن باهات خسته م می کنه .ازت می ترسم .حرفات آزارم می ده .حس می کنم مغزم داره درد می کنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 20:6  توسط اوشا  | 

رسیدم به روزایی که تند تند وبلاگش رو می خوندم و کلی فک می کردم که چی براش بنویسم ، می دونستم حتی اگه چیزی هم ننویسم همین که اونجا اسمم باشه کلی خوشحال می شه.امروز اونجا کلی بهم ریخته بود پر از گرد چوب و یه عالمه صداهای بلند ،از دیدن محل کارم اونم با این ریخت خیلی انرژی از دست دادم.خوب می دونم که برنجش دونه بلنده ،می دونم از نمایندگی گرفتی ،ولی آخه همین دیروز مامان و بابا رفتن گرفتن ؟! من به کی بگم که بیاد خرید!!!!!! هنوزم جمله های که برام می نویسی بوی اون روزا رو می دن.ولی من همش از خودم می پرسم ما هم همون آدما هستیم؟؟؟؟وقتی امروز داشتم از خیابون می اومدم، همون جا که آب معدنی می فروشه فقط ،به خودم گفتم از همشون بدم میاد فقط برای اینکه عادت کردم دارم باهات حرف می زنم فقط همین.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 21:26  توسط اوشا  |