تبليغاتX
خدا بانوی سپیده دم

صب که از خواب بیدار می شم حس می کنم ادامه دادن این رابطه یه جورایی مسخره س .بهش می گم بهتره خداحافظی کنیم.جواب می ده "اگه اینجوری راحتی باشه".تا ظهر با خودم کلنجار می رم زنگ می زنم که با هم حرف بزنیم .می پرسه "خوبی" می دونه صدام داره می لرزه،می گه "من فک می کردم اگه با هم باشیم یه جورایی تحمل این درد برامون راحت تره ".ولی انگار اشتباه کردم.من دارم گریه می کنم می گم خیلی سعی کردم یه جوری خودمو آروم کنم با مشاور حرف زدم ،روانشناس،دکتر روان پزشک، دوستام،دعا کردم ،روزه گرفتم،کفر کردم،داد کشیدم،گریه کردم ولی انگار هیچی آرومم نمی کرد.تو آخرین راه حل بودی ولی تو هم فایده نکردی.خسته شدم چقد باید گریه کنم؟ چقد دیگه باید زجر بکشم ؟ازش می خوام بیاد تا با هم خداحافظی کنیم.میاد ،نمی تونم خودمو کنترل کنم گریه می کنم ،سعی می کنه آرومم کنه ولی نمی تونه .می گه" بازم دنبال راه حل می گردیم".بهش می گم فقط یه راه داره باید از هم دور باشیم. برو تلاش کن وقتی همه چی درست شد خیلی سنتی میای خواستگاری با گل و شیرینی و منم چادر گلی سرم می کنم.باید از اول این کارو می کردیم .اشتباه ما این بود که به قول جلیل تو جزایر هاوایی زندگی می کردیم.ازش می خوام بره .خواهش میکنه که بمونه نمی تونم بیشتر از این تحمل کنم .می گه راه های جدید رو امتحان می کنیم و من منتظرم ببینم که اون راه جدید کدوم راهه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 21:47  توسط اوشا  | 

وقتی با هم حرف می زنیم از اون دعوای وحشتناک تابستون براش می گم .و حرفایی که شنیدم راجب محمد و حجت. وقتی بهش می گم که حجت به محمد راجب تو چی گفته باورش نمی شه می گی از حجت خبر داری می گم نه .تعریف می کنه که تو حاشیه شهر با چند تا حشیشی دیدتش،و نامردیایی که در حق اون و همه ی دوستاش کرده .تازه باورش شده که حرفای حجت درباره ی محمد اشتباه بوده چون فقط خواسته خالی ببنده.وقتی ازش می پرسم چرا بهم نگفتی که اون شب تو پاساژ با محمد حرف زدی چشاش باز می شن و می گه که هیچ وقت همچین اتفاقی نیوفتاده .تازه می فهمم چقد حجت آدم پستی بوده .

......

می پرسم  به نظرت اگه موضوع رو به خونواده هامون بگیم چی می گن؟اصلن تو حاضری همچین کاری بکنی؟ جواب می ده "می کشنمون،نه حاضر نیستم"

می پرسم اگه همه چی فقط و فقط دست خودت بود چی؟ می گه "حاضری با من ازدواج کنی؟" نیم ساعت می ریزم به هم تا می گم آره.جواب می ده "چه خوب بود اگه همه چی دست خودمون بود"

 

......

امروز رفتی کرمانشاه تو هم حالت بهتر از من نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 18:50  توسط اوشا  | 

نمی دونم چجوری دعوتش می کنم بیاد شرکت ، فقط می دونم اس ام اسای شب قبل بی تاثیر نیستن.می گم من تا حالا کسیو اینجا دعوت نکردم اگه دوس داشته باشی می تونی بیای هدیگرو ببینیم ،یه ملاقات کوتاه نیم ساعته.فقط باید قبل از ده اینجا باشی.جواب می ده که تا بیام اونجا ساعت ده شده. می گم خوب پس بیخیال شو.می پرسه حالا اگه اومدم آدرست کجاست بهش می گم خیابان ... واحد.... ساختمان ... طبقه سوم .رو زنگ نوشته دفتر شرکت.می گه اگه ممکنه درو باز کن الان پشت در هستم. تو یه لحظه گیج می شم کی خودشو می رسونه از وقتی که دعوت کردم تا رسیدنش ده دقیقه طول نمی کشه در حالی که این مسیر اگه بخوای با تاکسی در بس بیای هم نیم ساعت بیشتر راهه.در و باز می کن تا بالا اومدنش از پله ها چشامو بستم و قتی وارد می شه باورم نمی شه که الان پیش منه .یه احوالپرسی ساده. ازش می خوام بشینه تا یه صبحونه ی مختصر با هم بخوریم می گه: نه می تونم بشینم و نه می تونم چیزی بخورم .میاد رو صندلی کناریم می شینه می گه دلش برام تنگ شده می شینه روبروم چشاش پر اشک شده الان بیشتر از هشت ماه گذشته از وقتی این وبلاگ رو زدم دیگه ندیدمش .گاهی اونقد دلم براش تنگ می شد که حتی گریه کردن هم نمی تونست آرومم کنه .حس می کردم که بعد از اون نتونم حتی یه لحظه زندگی کنم.لحظه های زیادی گذشت و من زنده موندم ولی زندگی نکردم.می شینه رو بروم سعی می کنه دستامو بگیره بهش اجازه نمی دم سرش رو می ذاره رو پام و دستمو می زاره رو موهاش .باورم نمی شد که روزی بتونم ببینمش .چشام پر اشک شدن چشاش پر اشک شدن اشکام می ریزه پایین سرش رو بر می داره می گه خواهش می کنم گریه نکن .می دونه دست خودم نیست.بازم خواهش می کنه.چشامو پاک می کنم.می گه: تعقیر زیادی نکردی .می گم: دیدی دوستات اشتباهی فک کردن ازدواج کردم.یه گشت تو آپارتمان می زنه ،ازش می خوام بشینه ولی نمی تونه.بازم میاد که دستامو بگیره دستامو می کشم و میرم رو صندلی همیشگی م می شینم .می گه بی انصاف هشت ماهه که ندیدمت .این اولین خواهش بعد از آشتیه .اینقد ازم دور نشو به اندازه کافی از هم دور بودیم.بغض کردم صدام می لرزه می گم :یادته که من ازت خواهش می کردم ،التماست می کردم و انجام نمی دادی اون روزا آرزو داشتم یه بار تو از من خواهش کنی .چشاشو بسته.دیگه دارم گریه می کنم ازش می خوام بره چون دیگه نمی تونستم اون جو رو تحمل کنم.می ره تو یه لحظه پشیمون می شم . پله های طبقه ی سوم رو پایین رفته و صدای پاش داره کمرنگ می شه بلند می شم بدوم دنبالش می زنم به ظرف شیشه ای رو میز صدای شکستن باعث می شه که صدای پاها دیگه نیاد می رم دم در صداش می زنم .بالا میاد و خورده های شیشه رو با هم جم می کنیم.می شینه کنارم ازم می خواد دستاشو بگیرم خواهش می کنه دستامو می برم نزدیک دستاش تو یه لحظه پشیمون می شم و برشون می گردونم می گه: که ما از این حرفا گذشتیم خواهش می کنم کاری نکن وقتی از اینجا می رم از خودم بدم بیاد .دستامو می ذارم تو دستاش ،دستامو میزنه به صورتش می بوسه و سرمو می ذاره رو شونه هاش چشاش پر اشک شدن ازش می خوام بره.بازم صدای پاها میاد که دارن دور می شن وقتی در بسته می شه می فهمم رفته.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 19:54  توسط اوشا  | 

چند صحنه که جسته و گریخته تصور می کنم:

چند دقیقه می گذره که عقربه های ساعت درست همونی بشن که از دیشب منتظرش بود ، ساعت روی صفحه گوشی 8:30 دقیقه ی روز پنج شنبه رو نشون می ده.به همون کوچه می رسه که درختی زیادی داره .درختا خشکن و انگار اونا هم زل زدن تو چشاش .فرعی دست چپ اولین کوچه درست همون جایی هست که خاطره های زیادی داره ،وقتی وارد کوچه می شه یادش میاد که اون روز برفی و سرد داشت از پنجره ی طبقه ی دوم به آپارتمان روبرو رو نگا می کرد.در نیمه بازه زنگ می زنه و وارد می شه.وارد راهرو می شه می شینه روی پله ی اول و با پوتیناش که یه عالمه بند داره ور می ره همزمان شروع می کنه به حرف زدن که :"خیلی طولش دادن صب زود بیدار شدم که سر وقت برسم اینجا"یه نگا به ساعتش می ندازه و یه نگا به اون "دیر که نیومدم" هنوز نتونسته پتیناش رو کامل دربیاره ،اون می شینه روبروش می گه که "نه"کمک می کنه و پوتیناش رو درمیاره.کیفش و پوشه ی آبی رو از دستش می گیره.از پله ها که بالا می ره سرویس بهداشتی دست چپ دیده می شه و دست راست در ورودی روبروی پله ها یه آینه ی قدی گذاشتن به خودش و پالتوی جدیدش نگاه می کنه یه لحظه "اون" رو نگا میکنه .یه زیرپیرهنی سفید و یه شلوارک آبی رنگ پوشیده به نظرش زیاد مودبانه نیست ولی خوب زود چشمش رو از "اون"برمی داره .وارد حال می شن .دست چپ آشپزخونه که ریخت کاملن مدرنی داره تو حال هم یه دست مبل چیده شده که روی همشون پارچه ی سفید کشیدن .یه بوفه گوشه ی حال گذاشته شده که توش چند دست ظرفای قدیمی گذاشتن و تو اتاق هم که پر از پشتی و قالی لاکی قدیمی با یه طاقچه که عکس باباش اونجای ،می پرسه "این باباته" اون جواب می ده: "آره" یه لبخند می شینه گوشه ی لبش و می گه "مامانت چجوری حاضر شده زن این بشه!!!!" وارد اتاق اون می شه بلافاصله می شینه رو تخت و پالتوش رو باز می کنه .اون می شینه کنارش و دستاشو می گیره و صورتش رو می بوسه .صدای موزیک یکم بلنده .کنارش دراز می کشه می گه "خوشحالم که اینقد بهت نزدیکم"تصویر کاملن آبی می شه و بازم آبی میاد و نارنجی .با هم صبحونه می خورن و در ادامه ی فضولیاش می ره سراغ فریزر کشوی اول سبزی کشوی دوم پر از مربای آلبالو و توت فرنگیه.یه کاسه مربا آماده می کنه با دو تا فنجان چایی و کیکی که خیلی تازه س .براش یه لقمه می گیره اون می خوره .دوباره بر می گرده به اتاق اون کنار هم دراز کشیدن و دارن حرف می زنن. از اینکه چجوری شیش ،هفت مسیر رو عوض کرده تا اینکه تونسته از عطاری اول خیابون ناصرخسرو اون اسپری رو براش بگیره.یه کمم از اون پیر زنه می گه که تو خیابون کمکش کرد تا دکترش رو پیدا کنه .اون هیچی نمی گه .بهش می گه که وقتی کنارت دراز کشیدم خیلی آرومم ولی اگه دستاتو حلقه کنی دور گردنم و صدای نفسات رو بشنوم آروم تر می شم .اون بازم هیچی نمی گه و این کار رو می کنه بازم تصویر آبی می شه این بار از نارنجی خبری نیست.تو آخرین صحنه اون می گه که دوسش داره .پالتوش رو می پوشه با هم می رن جلوی آیینه و به پالتوش بازم نگا می کنه یه نگاهم به اون می کنه .روی اولین پله می شینه و کفشاش رو می پوشه.بازم سری به این ور اون ور می کشه  می ره تو انباری سمت چپ حیاط به دوچرخه هاش نگا می کنه اون می گه "دوتا دوچرخه دارم اونی که اون جاست اسمش سلطانه"سرش رو که بر می گردنه کوزه های ترشی رو می بینه و ترشی های سیری که یکیش مال سال 79 ،با یه کاغذ تاریخ دقیق رو نوشتن.در حیاط باز می شه خداحافظی می کنه و میاد تو همون کوچه که یه عالمه خاطره داره ازش.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 22:15  توسط اوشا  | 

حس می کنم هیچی به اندازه ی صحبت کردن باهاش نمی تونه آرومم کنه،می دونم شماره ی جدیدمو نداره،اس ام اس می زنم و شروع می کنم به حرف زدن از همه چی حرف می زنیم خیلی سعی می کنم که چیزی از اوشا لابلای اس ام اسا درز نکنه .وقتی باهاش حرف می زنم تازه می فهمم چقد دوسش دارم و چقد دل تنگشم.

وقتی می پرسه ارشد شرکت کردی؟می فهمم بازم تیز هوشی که داره کار داده دستم.می دونم که دیگه نمی تونم خودمو بزنم به اون راه !!!!! از همه چی می پرسه تک تک سوالاشو جواب می دم قرار می شه زنگ بزنیم و با هم صحبت کنیم.

فقط خدا می دونه چقد استرس دارم برای حرف زدن باهاش ،وقتی صداشو می شنوم دوس دارم گریه کنم برای صداشم دلم تنگ شده بود.حرفامون خیلی معمولی می شن در حد حرفای کلیشه ای و روز مره.وقتی روی صفحه ی گوشیم روز بعد "صبح بخیر" می بینم خیلی تعجب می کنم .

چند ساعت بعد می پرسه" نمی خوای یه چیزی بگی بعد از این همه وقت" جواب می دم که حرفام پشت یه بغض صف کشیدن تو بگو از خودت جواب می ده "ما گشنه بودیم و همدگه رو به دندون کشیدیم،تشنه بودیم و از هم سیراب شدیم ،حالا باز تشنه ایم و گشنه ، با تن و روح زخمی" می پرسم به نظرت ما داریم باز اشتباه می کنیم جواب می ده"هنوزم وقتی می خندی ابروهات شکل یازده می شه" می گم می خوام سرت داد بکشم .نمی دونم چند دقیقه طول می کشه که دارم پشت سر هم سرش داد می کشم.اون فک می کنه این همه سختی که کشیدیم فقط یه مهلت بود که بهم دادیم.من ....من....من نمی دونم چجوری باید فک می کنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 19:50  توسط اوشا  | 

از تهران بدم اومده از اینکه مجبور بودم برم تهران خیلی ناراحت بودم حتی نتیجه این ناراحتی شد پاره شدن کتاب صنعتی که برای پیدا کردنش این همه تلاش کرده بودم.

اما خوب این بار هم به خاطر بابا و مامان رفتم.

اتوبوس:

شاید مهم ترین دلیلم برای متنفر بودن از تهران فاصله ی 13  ساعتیه که پدر آدم رو در میاره رسما.

خیلی دوس دارم بدونم که این همه آدم تو اتوبوس چرا دارن این رنج رو تحمل می کنن که برسن به تهران!!!! ولی از اونجا که نمی شه حس فضولی به این بزرگیو ارضا کرد محدود می شم به بغل دستیم که اون هم دانشجوی ارشد و هفته ای یه بار مجبوره این بدبختیو تحمل که!

جالب ترین چیزی که تو این 13 ساعت توجهم رو جلب کرد، پسره شاگرد راننده بود که هر بار چشام رو باز می کردم می دیدم که این بشر داره گریه می کنه از اون مدلا که دل آدم کباب می شه!!!! دلیلش هم یه دکلمه ی خیلی قشنگ بود از یه شاعر که نتونستم چیزی از شعرو حفظ کنم .اما فک می کنم با توجه به مضمون شعر لیلای این آقای شاگرد راننده مجنونش رو تنها گذاشته.

تهران:

از اینکه دوستم رو دیدم خوشحالم ولی از دانشگاه الزهرا اصلن خوشم نیومد.بیشتر به یه دبیرستان دخترانه شبیه تا دانشگاه !!!

عصر که زهرا رو می بینم فک می کنم برا یه مدت طولانی انرژی می گیرم.بیرون رفتن با زهرا اونم تو اون روز بارونی برام خاطره ی قشنگی شد. این بار دیگه همه ی مسیرا رو فوت آب شدم.

امتحان: به دانشگاه امیرکبیر که می رسم از دیدن اون همه آدم برا یه آزمون استخدامی معمولی شوکه می شم .بدتر اینکه خیلیا دارن به زبان مادری من حرف می زنن. این یعنی من عمرا بتونم قبول شم.

بعد از امتحان: با همکلاسی قدیمی که خیلی وقته ساکن تهران شده می ریم پارک دانشجو و یه عالمه (چیزی نزدیکای سه ساعت اونم تو اون سرما) فک می زنیم.خوشحالم از اینکه می بینم شرایط جدید شغلیش اونو به آرامشی که می خواسته رسونده البته بیشتر از شرایط شغلی این تنهایی که داره بهش آرامش می ده.

عصر:برای پیدا کردن یه اسپری ساده مجبور می شم نصف تهران رو زیر پا بزارم .خندم گرفت وقتی که تو ناصرخسرو تنوستم یکیشو گیر بیارم

شب: بازم اتوبوس

هیچ وقت دندن درد نداشتم همه می گفتن خیلی سخته ولی نمی دونستم به این سختیه !!!!!

تمام ترمینال رو دنبال یه قرص مُسَکن می گردم تلاشم ختم می شه به یه گروه فروشنده مواد مخدر که با اصرار زیاد می خواستن جای مفنامیک اسید به من حشیش غالب کنن .

این بار هم برای ارضای حس فضولی ،می رم تو زندگی بغل دستیم که از شوهرش قهر کرده! نتیجه ی این فضولی می شه فک زدن اونم تا ساعت 4 صبح البته این وسطا اتفقای زیادی افتاد ازجمله دعوای شدید بین شاگرد راننده و آقای متشخص کت و شلواری سر یه موضوع مسخره که 45 دقیقه ما رو وسط بیابون علاف خودش کرد.

هنوزم موندم که چجوری تونستم 13 ساعت دنون درد شدید رو تحمل کنم !!!!!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 16:7  توسط اوشا  | 

تو یه روز عادی که نیومدی ببینمت یه اس ام اس میاد که:

چرا اینقد شکاکی؟من صادقانه حرف می زنم به خدا من دوست دارم و می خوام باهات باشم.

جواب می دم مطمئنی که ظهر وقتی می رفتی سرت به جایی نخورده ، باورم نمی شه اینجوری با من حرف بزنی.

تو دلم یه عالمه خوش به حالم می شه،این می شه که دوباره می خونمش شک می کنم. بیشتر که می خونم می بینم که اصلا تو فضای دوستی ما این مدل اس ام اس زدنا یه جورایی محاله .هر چی بیشتر می خونم بیشتر شک می کنم.وآخر یه کم که دو دو تا چار تا می کنم می بینم بله این اشتباهی اومده ، می فهمه که زرنگ تر از اونم که خام حرفای بعدی بشم .با هم که حرف می زنیم اعتراف می کنه که دو تا دیگه هستن البته بجز تو ،یکی همکاره ولی اون یکیو بچه ها معرفی کردن می دونه که باورم نشده می دونه دوباره برگشتیم سر پله ی اول می دونه گند زده ولی نمی تونه جم و جورش کنه.

به آسمون که نگا می کنم می بینم که تاریک شده نمی دونم چقد بیرون بودم ولی می دونم خیلی گذشته ،مرتب تکرار می کنه که تو دختر خوبی هستی زندگی جفتمون رو خراب نکن،بدجور ضربه می زنه این لعنتی ولی من نمی شکنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 20:21  توسط اوشا  | 

سر می زنم به فایل های قدیمی که دارم، گاهی یه آهنگ قدیمی منو با خودش به کجا می بره ،می رم تو اتوبوس دانشگاه غروبایی که برمی گشتم وقتی با زهرا این آهنگ رو گوش می دادیم:

(در انتظار کاوه هم لحظه های دردیم ،آهنگر زمونه س اون که صداش کردیم،دل خسته ام از عالم دل بسته ام به ساقی،صبرم زیاده اما عمری نمونده باقی)

 هوای بارونی که تا دلت بخواد آسمونو تنگ کرده حسمو تشدید می کنه.دلم برای خودم خیلی تنگ شده بود.اوشای اون روزا رو بیشتر دوس دارم

(شبا همش به می خونه می رم من،سراغ می و پیمونه می رم من،تو این می خونه ها خسته ی دردم به دنبال دل خودم می گردم)

دلم برای شبایی که بی قید می زدیم بیرون اونم دم غروب زیر بارون(نه که تریپ عاشقی باشه ها!!!! تو این فضاها نبودیم اصلا ،لوده بازی در میاوردیم)چقد بی قید بودیم به بچه ها می گفتم یعنی تو دنیا چیزی هست که بتونه منو ناراحت کنه !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 17:15  توسط اوشا  | 

همه جا تاریک شده انگار از شدت سر درد نمی تونم چشامو باز کنم الان درست دو روزی هست که اینجورم شایدم سه روز یا بیشتر نمی دونم.

ظهر کسی تو آپارتمان نبود چشامو باز کردم دیدم کف آشپزخونه نشستم همه چی آماده بود برای اینکه شیر گاز رو باز کنم خیلی خوابم می اومد ،زمان زیادی نمی خواست ،بازم برگشتم به همون روزا دلم فقط یه خواب عمیق می خواد یه خواب عمیق و ابدی.

دوس دارم می تونستم به یه مسافرت برم یه سفر خیلی دور ،اونم تنهایی .کاش می تونستم یه زمان زیادی اینجا نباشم مثلا یه ماه یا بیشتر.

سرم درد می کنه

از نون،آب معدنی و نوشابه میراندا بدم اومده حتی از محمد که دستش شکسته والان دیگه اونجا نیست بیشتر از همه از سهمیه آرد بدم میاد یا بابای سمیه یا کوچه ی رندان و جورابای سیاهی که بو می دن از دست و بالی که خاکی باشه و ناخنایی که زیرشون سیاه شده باشه،از اون میز بزرگ قهوه ای و تی شرت اسپرت قرمز و شلواری که بهش خمیر نون چسبیده باشه با اون مانتو مشکی که دکمه هاش به زور باز می شن بیشتر از همه از بانک پارسیان و همه ی کسایی که قبول شدن از یکشنبه بدم اومده .از اینکه بیخود بشینم وسط پارک یا یه دفه تو ماشین گریه کنم و راننده از آینه جلو نگام کنه،از اینکه وقت راه رفتن بزنم به بقیه یا بند کفشم باز باشه ،از اینکه روزا دارن کوتاه می شن و زمستونی ،از اینکه باید صد بار یه حرف رو تکرار کنم از اینکه برای بیان حس بدی که دارم کلمه کم میارم.از مسنجر و اون پنجره ای که باز شده برام پر از حرفای تلخ .

من آرامش می خوام

من آرامش می خوام

من آرامش می خوام

من آرامش می خوام

من آرامش می خوام

من آرامش می خوام

من آرامش می خوام

من آرامش می خوام

من آرامش می خوام

من آرامش می خوام

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 20:13  توسط اوشا  |