خیلی چیزا دارن برا کمرنگ می شن حتی گاهی به بعضیاشون اونقد اجازه دادم کمرنگ بشن که دارن محو می شن .
(نوشته بودم در مورد سفر و منظره ها) خوشحال بودم که همسفرا هستن هر چند تعدادشون کمه و نمی تونن به اندازه ی منظره ها باشن ولی خوب با تو حرکت می کنن و جا نمی مونن.فک می کنم به پایان راه یا درست تر بگم مقصد،تازه وقتی به مقصد می رسی همسفرا هم می رن و تو برای ادامه، تنها می مونی.حتی ممکنه بارها سفر کنی و بعضی از همسفرا همراهت بشن و مسیرها ی زیادی با هم طی کنید و منظره های زیادی رو جا بزارین ولی بازهم تنها می مونی .همونطور که وقتی اولین سفر (تولد) رو تنها اومدی سفر آخر رو هم باید تنها بری و شاید مرگ پایان این سفرهای پی در پی باشه.
وقتی فک می کنم می بینم زندگی مث سفر با قطار می مونه که فقط تعداد کمی همسفرت می شن تو برای منظره ها متحرک می شی و منظره ها برای تو.گاهی یه منظره اونقد زیباست که اصلن نمی خوای از کنارش بگذری و با چشمات سعی می کنی دنبالش کنی حتی یه تصویر از اون بسازی ته ذهنت ولی هر چی که باشه اون یه منظره است و تو باید از اون بگذری.
درست مث معصومیت دو نگاه پشت قاب شیشه ای اتوبوس
الف:گاهی دیدن یه دوست قدیمی می تونه همه خستگی رو از تن آدم بیرون بیاره می ریم که یه چرخی بزنیم،از همه حرف می زنیم .خودم ،خودش،......
ب:هیچ وقت اینقد کسل ندیده بودمش ، وقتی براش تعریف کردم چرا سمیه امروز نیومده چشاش پر اشک شده بود،حالش خوب نبود انگار ،خیلی با هم حرف زدیم می دونست حرفاش منطقی نیستن و یا حتی عملی ،ولی سعی می کرد کوتاه نیاد.خوب دیگه من فک می کنم خیلی خسته س ،از چی نمی دونم. تلفنش زنگ می زنه "ع" از نیومدنش عذرخواهی می کنه،محمد از روی پله افتاده و دستش شکسته.یه عالمه کفری می شم آخه الان چه وقت افتادن بود!!!!
ج: بازم داره از پنجره اتوبوس بیرون رو نگا می کنه،حس خوبی داره .
الف:صحنه ی آخر:خودش رو انداخته روی صندلی و داره تصنیف قدیمی گلنار رو گوش می کنه .(گلنار ،گلنار،دمی اولین شب آشنایی و عشق ما به یاد آر ،گلنار، گلنار، در آن شب تو بودی و عیش و عشرت و آرزوی بسیار،چه دیدی از من،حبیبم گلنار،که دادی آخر فریبم گلنار،نیابی ای کاش نصیب از گردون که شد ناکامی نصیبم گلنار )،همزمان توی فضا عطر اسپری مالزیای سبز رنگ پیچیده.می ره تا اون شب که توی ترمینال وقتی داشت خورشید غروب می کرد باهاش حرف می زد:
مردم شهرتون همه سیاه هستن.تو با بقیه فرق می کنی ،من که نارنجی هستم .جواب داد منم آبی هستم برو بگرد دنبال معنیش.
چند روز بیشتر نمی گذره که به قول مردم شهرشون می خواد اون رو بپیچونه.بهانه میاره .خوب دیگه اینم یه نوع پایان غم انگیزه.
ب:صحنه ی اول:می ره تو مغازه و داره گل سرا رو زیرو رو می کنه صب هم اونجا بود،یه کیسه هم می خواد برای کتاب دفتراش .وقتی می ره تو مغازه بغلی با صدای لرزون می گه من همونی هستم که تو اتوبوس هر روز نگات می کنم.ببخشید اولین بارمه دیگه، زیاد بلد نیستم چی بگم.خوشحال می شه وقتی جای یه نایلون یه سیب قرمز می ده دستش.
ج: صحنه ی یکی مونده به آخر: جم شده زیر همون میز بزرگ و قدیمی داره اشک می ریزه ،چرا قبول نمی کنی که نمی تونم فراموشت کنم.
جمعه ی هفته قبل بود که همش زنگ می زدی و اصرار داشتی که با هم حرف بزنیم.نمی دونم چی شد تو این یه هفته ای که خیلی زود خودتو کشیدی بالا امروز ساعت 4:30 زنگ می زنم و می گم بیست و چهار سال پیش در چنین روزی یه دختر ریز و کوچولو به دنیا اومد حتما اون روز همه خوشحال بودن.من امروز 24 ساله شدم .
وقتی از خواب بیدار شدم(هنوز به سبک قدیمیا من دوس دارم تو حیاط بخوابم) حس کردم چقد زود گذشت .انگار همین دیروز بود که عینک آفتابی پلاستیکی می ذاشتم رو چشمم و مانتو خواهرم رو می پوشیدم که برام خیلی بزرگ بود و معلم بازی می کردم.من چون مانتو داشتم خانم معلم می شدم و دختر دایی هم شاگردم تا اینکه راس راستی رفتم مدرسه ،یادمه زنگ تفریح که خورد برگشتم خونه رفتم پیش مامان که داشت کنار حوض ظرف می شست گفتم :خانم اکبری خیلی مهربون بود.مامان دستمو گرفت و برگردوندمدرسه.کیف مربع قرمز رنگ که روش عکس دو تا خرس بود.ساندویجی که مامان برام گذاشته بود به علت بپر بپر زیاد پخش شده بود تو کیف .از اون روز هر وقت در کیف رو باز می کردم بوی ساندویج می داد.چقد زود گذشت شاید اون وقتا هرگز فک نمی کردم که تولد 24 سالگی م بپرم رانی بگیرم بیام بخوریم با هم و کلی برنامه ریزی که درست سر ساعت 4:30 اونجا کنارت باشم که همه چی بهم می خوره وقتی حتی یه تبریک هم نمی گی و من تنها نشستم و دارم به خاطر حرفات گریه می کنم.