دیشب: از چیزای که دوس دارم می گم، ابتدایی ترین حرفای ممکن.همه چیز بهم می ریزه
صب:امروز رسما هیچ کاری ندارم حتی کارای چهارشنبه رو میز رییس هنوز دست نخورده موندن.یعنی آقای رییس از چهارشنبه تا حالا تشریف نیاوردند.کارای کارخونه سنگ شکن هم که هنوز نیومده.کولر رو روشن می کنم سرم رو تکیه دادم به دستام و دارم میز عسلی رو نگا می کنم ،کتاب بنفش رنگ حسابداری مالی فک می کنم اونم داره بهم نگا می کنه و البته می گه خجالت بکش و منم نمی کشم.
تلفن رو برمی دارم اوضا بهم ریخته تر از همیشه س .سعی می کنم خیلی آروم بگم که دوس دارم برم یه گوله کاموای زرد بگیرم و شروع کنم به بافتن یه شال گردن، می پرسه:مگه بافتن بلدی می گم :نه فقط بلدم شال گردن ببافم .دوس دارم شبای برفی بزنیم بیرون از خونه بریم شلغم بخریم بعد که خیس آب می شیم برگردیم خونه.تلفن که تموم می شه با عجله میرم سمت دستشویی و بالا میارم.
ظهر:کار دارم نمی تونم بیام .
عصر:اه چرا باید قبل از وبلاگ خودم اون وبلاگ لعنتی رو باز کنم (احتمالا برای ارضای حس خود آزاری!!!!!)
صب دستگاه ها می رسن ، یعنی رسما مغازه داره سر و سامون می گیره .
از دیروز که اونجا رفتم یه جورایی اصلن حالم خوب نیست.حس خیلی وحشتناکی دارم .
از محل کارم بدم اومده خیلی کلافه م می کنه.
امروز عصر گوشه ی حیاط نشستم دارم زار می زنم .از این همه حرفای مزخرف که می شنوم و از اینکه نمی تونم این اوضا رو جمع و جور کنم بیشتر از خودم بدم اومده، نحوه ی حرف زدنت که فک می کنم بی ارتباط با شغل جدیدت نباشه به شدت بی ادبانه ست .باز برگشتم به همون روزا فقط خودم باور نمی کنم.همه چی داره تکرار میشه.
با منشی دکتر دعوا می کنم .هر چی براش توضیح میدم انگار نه انگار،از اینکه بهترین دکتر روانشناس شهر نتونسته یه منشی درست حسابی انتخاب کنه حرصم می گیره.منتظر نشستم که نوبتم بشه یه خانم با چادر پاره پوره و لباسای کثیف با رنگای تیره کنارم می شینه،بی مقدمه شروع می کنه به حرف زدن سه فرزند کر و لال داره و خودشم بیماره عصبی، پر چشام اشک می شه .براش توضیح میدم که یه نفر رو می شناسم که پنج تا فرزند معلول و عقب افتاده داره که یه بار وقتی مادره مریض می شه و با عجله می برنش بیمارستان بچه ها تنها تو خونه می مونن و خونه رو آتیش می زنن.بهش می گم که چقد زجر کشیده و حاضر نشده بچه ها رو به بهزیستی بسپاره.چشاش پره اشک می شه و می گه یعنی بدبخت تر از منم وجود داره؟!!!!
با دکتر حرف می زنم .اونم انگار اصلن یه ذره احساساتم رو درک نمی کنه فقط دنبال اینه که برام قرص بنویسه،براش توضیح می دم که من با یه استامینوفن سه روز می خوابم!!!! حس می کنم خشک تر از اونه که بتونه بهم کمک کنه.
تو پارک نشستم درست رو همون صندلی که چند وقت پیش نشسته بودم و روزای قبلش.نه هیچ جوری حاضر نیستم دوباره اون روزا رو تکرار کنم.هیچ جوری!!!
اصلن روبرا نیستم ،اصلن.
اثرات ماه مبارک:
مهربان شدن همکار گرامی در حدی که تمام کارها رو به تنهایی انجام میدن و از من خواسته که بشینم درسم رو بخونم.
چی می شد کاری مناسب با تخصصت پیدا می کردی؟!!
آخه کی باورش می شه اونی که الان تو مغازه ی سر چهار راه به شغل شریف حلیم درست کردن مشغول هستند همون آقای مهندسه که وقتی میاد شرکت با خط اوتوی لباسش می شه کاغذ A4رو از وسط نصف کرد.همونی که علاوه بر مسئول فنی مدیر فلان کارخونه ی بزرگه که همه حسرت کارگری تو اونجا رو دارن.نمی دونم تو این همه ذکاوت رو در پیدا کردن شغل از کی به ارث بردی؟؟؟؟البته بزنم به تخته یه جورایی خوش اخلاق شدی .مثلا ساعت هفت ،هشت دقیقه ی بامداد زنگ می زنی که با هم حرف بزنیم!!!!!!!!!!!
مدیریت زمان
این روزا دارم رو وقتم بیشتر تمرکز می کنم.به شدت تمایل دارم که هر چیزی در زمان تعیین شده انجام بشه .برای برنامه های از قبل پیش بینی نشده هم یه فکرایی کردم که عجیب جواب داده.اوووووووه چه شینای منظم و دقیقی!!!!
گشتی در دنیای قدیم
آرش که زنگ می زنه می رم به اون روزا ،"ر"تهران تو یه شرکت بزرگ مشغول شده زنگ می زنه و از تردیدش برام می گه .سعی می کنم با دلایل منطقی راضیش کنم که همون جا بمونه."ب" بانک مسکن قبول شده .خیلی خوشحال می شم می دونم که یه جورایی خیلی به شغل نیاز داشت."ف" هر 13 روز یه بار اس ام اس می زنه .خوب چون خدمته بیشتر از این هم نمی شه انتظار داشت.
الف: ظهر گرم جمعه باشه برقم که قطع بشه همه چی کامل می شه برا یه بی حوصلگی حسابی.دیروزم که پنج شنبه بود مث همه ی پنج شنبه های دیگه خوب بودی،کار برق مغازه تموم شده و امروزم که رنگ می زنی اونجا رو.راجب همه چی حرف زدیم از اتفاقای تو تاکسی گرفته تا قدیم و دکتر و دانشگاه و مغازه و .....تا ساعت 8 فقط به خاطر اینکه داشت هوا تاریک می شد مجبور شدم برگردم خونه شبم مهمونی.
ب: این روزا یه جورایی حس می کنم خیلی بی هدف شده زندگی حتی اومدن و رفتنای تو هم نمی تونه خوشحالم کنه.باید بگردم دنبال هدف جدید شایدم یه مسافرت.
ج: تنها اتفاق مهم هفته ی بعد رفتن به دادگاه روز یکشنبه س .خدا به خیر کنه.
الف:خبر قبول شدن چند تا از بچه ها خیلی خوشحالم می کنه و بهم انرژی می ده.
ب: باز دارم دیوونه می شم یعنی نمی دونم چه مرگم شده فقط احساس می کنم داری باز بهم خیانت می کنی ، این بار که نمی تونم هیچ ردی ازت داشته باشم.نه جدی جدی دارم دیونه می شم. از اینکه پشت خط منتظر باشم بدم میاد .از اینکه داری تصمیم می گیری مسئول فنی کارخونه بشی اونم برا عصرا (تنها زمانی که می تونیم با هم باشیم) بدم میاد. از اینکه مدام تکرار می کنی ما مال همدیگه نیستیم بدم میاد . از اینکه با و جود اینکه می دونی چه ظلمی به من کردی و چه گندی زدی به روحیه ی من ولی باز با چهره ای حق به جناب جلوم می شینی و سعی می کنی منو بخندونی بدم میاد.از این که داره باز اتفاق قبلی تکرا می شه بدم میاد. از اینکه مرتب می گی داری مغازه رو روبراه می کنی ،داری برق می کشی، داری لوله کشی می کنی،داری دیوارا رو کاشی می کنی داری هزار تا کوفت دیگه رو درست می کنی بدم میاد.از اینکه داری میری کرمانشاه بدم میاد .از اینکه یارو داره دستگاها رو از تهران میاره بدم میاد.از اینکه پشت سر هم داری فوتبال بدم میاد،از اینکه وقت دکتر می گیرم و نمی ری بدم میاد .از اینکه روزا بی حوصله هستی شبا خسته بدم میاد،از همه چی بدم میاد .این رابطه داره منو از پا در میاره از این که دارم پس میوفتم بدم میاد.آخه من چجوری می تونم این همه اوضای بهم ریخته رو دوباره از اول درست کنم.حتی دیگه از کارمم بدم میاد .این همه منتظر یه کار درس حسابی بودم اما الان اصلا حسش نیست. کاش می تونستم آزاد باشم.
الف:روزا دارن خیلی عادی می گذرن .صب می رم سر کار (البته تو این مدت کوتاه چیزای زیادی یاد گرفتم) عصر هم یا با فرشته می زنیم به خیابون یا باتو قرار می ذارم همدیگر رو ببینم.تا حدودی مهربون شدی یعنی می تونم بگم اوضا داره به کاملا عادی می شه و بر می گردیم به روزای اول آشنایی.هر چند که بیشتر وقتت رو با مغازه می گذرونی اما خوب یه چند ساعتی هم در طول روز به من اختصاص می دی.
ب:"ص" از بچه های قدیم زنگ می زنه هم برای احوال پرسی هم اینکه منو برای تشکیل ادوار تحکیم دعوت کنه خیلی با تردید حرف می زنه چون می دونه این دفعه ی سومه که داره این درخواست رو از طرف بچه هایی که تهران هستن مطرح می کنه و من قبول نمی کنم.
ج:قبل از اینکه بیام خونه با "م" تماس می گیرم مث همیشه شاد و سرحال .خیلی دوس دارم یه فرصت پیش بیاد که بتونم برم اهواز ببینمش .حس می کنم بزرگترین تنوع که می تونم داشته باشم دیدن "م" باشه.