امروزم پنج شنبه بود مث همه ی پنج شنبه ها غروب همدیگر رو دیدیم شاد و سرحال بودی.کلی برات حرف می زنم.از اینکه قراره بشی حاجی حجره دار و از این به بعد کت و شلوار بپوشی با انگشترای بزرگ نقره ،یه تسبیح دونه گرد هم دستت باشه کلی می خندیم.
الف:همه چیز خیلی عادی ادامه داره. روزای کاری بدون هیچ چاشنی خاصی.صب فرشته اومده بود تو شرکت کلی تو کارا بهم کمک کرد.اگه فرشته نبود این روزای سخت و طاقت فرسا رو چجوری می گذروندم نمی دونم؟!.
ب: رفتار مهندس باهام عوض شده همه جیز رو از چشم تو می دونم.این روزا تو هم اوضات بهتر از من نیست البته ظاهرا .همش دنبال قسط و وام و بدبختی،نتیجه ش هر چی باشه مال تو می شه و غر زدنای بی مورد سهم من.به این فک می کنم که هیچ جوری نمی تونم بهت اعتماد کنم.
ج:پیشنهاد برای بهتر شدن همه چیز فعلا که عروس رفته گل بچینه.
د:این روزا همش تو گذشته زندگی می کنم.می بینمت که از در میای خسته و همه ی تصویرایی که ساختیم رو ذهنم بدون کنترل من می سازه.همش از خودم می پرسم مگه این یه دوس داشتن نبود و تموم شد پس چرا اینقد ادامه داره.با فاطی می شینیم راجب تو حرف می زنیم فاطی مرتب می گه من که نفهمیدم چی شد ولی مگه اون بی خیال نشده تو هم بی خیال شو،نمی دونم چرا اینجوری شدم انگاری یکی از اعضای بدنم رو کندن و بردن.مثلا دستام.من دستام رو می خوام
امتحان کردن کسی که برات سوگند می خوره که کار اشتباهی انجام نمی ده خیلی سخته همش دلت می لرزه که نکنه تو امتحان رد بشه،که می شه .
این چند روز که تهران بودی ظاهرا همه چیز مرتبه ولی نیست.امروزم که یه روز پرکار داشتم ،بعدش هم که همه برمی گردم خونه همه چیز با یه سوء تفاهم بهم می ریزه.همه چیز از کنترلم خارج شده اوضای خوبی نیست.
روزای پنج شنبه که اقای مهندس تشریف می برن مجلس خیلی بیشتر می تونیم با هم باشیم.از هر دری حرف می زنیم من از محل کار جدیدم می گم تو از مفازه که انگار امروز کاشی کردنش تموم شده ،عمده فروشی هم که حسابی مشغولت کرده.می رسیم به شرکت و کارای نیمه تموم که ریختن اما کی حوصله داره اوضا رو مرتب کنه.بازم تو لحظه های آخر می شینیم به قول و قرار گذاشتن.من می گم الان اصلا شرایط روحی درست حسابی ندارم اول باید اوضای من یه جورایی بهتر بشه که حداقل به شرایط عادی برسیم بعد منطقی تر حرف می زنیم تو هم قبول داری .قرار می شه تو بشی کوروکودیل مهربون من و من موش کوچولوت .همه چی خوبه باید سعی کنم فراموش کنم که چه اتفاقایی افتاده و مهم تر اینکه این وضع قراره خیلی زود تموم بشه .من باید بتونم تو رو بیرون کنم از ذهنم سخت تر از چند ماه پیش نیست که.
این چند روز حسابی سرم شلوغ بود.هیچی به اندازه ی اومدن طیبه نمی تونست خوشحالم کنه.تمام این چند روز مرخصی رو با هم بودیم .حتی مهمونی اقوامشون رو دو نفری رفتیم. .خلاصه یا مهمونی بودیم یا ولگردی ،هر جا که گیرمون میومد داشتیم حرف می زدیم.از اینکه حال و روز طیبه دقیقا مث خودم بود هیچ تعجبی نکردم چون من و طیبه دو شخصیت جدا نیستیم که دو سرنوشت جدا داشته باشیم.دقیقا داریم رو یه خط جلو می ریم گاهی من جلو می زنم گاهی اون.البته قرار نیست کسی برنده باشه.از اینکه بهترین دوست دنیا رو دارم خوشحالم .درسته هشت ساعت ازش دورم اما الان که اینجا هستم یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که بازم فردا که از خواب بیدار می شم طیبه زنگ بزنه بگه برنامه ت برا صب چیه؟؟؟؟؟
می دونم طیبه ی من اونقد قوی هست که از پس این روزا دربیاد .البته جمله م رو تصحیح می کنم فک نمی کنم روزگار از پس طیبه ی من درآد.(پس چی طیبه خانم همیشه فقط شاگردای زرنگ می تونن از امتحانای سخت نمره ی قبولی بگیرن تو که هر چی امتحان اینجا بود رو نفر اول شدی ببینم اونجا چیکار می کنی)
پنج شنبه
بازم تو همون اتاق گرم روبروی هم نشستیم .با این قیافه ی جدیدت روحیاتت هم انگار کلی عوض شدن.خیلی خوشحال به نظر می رسی.از این وضع یه جورایی راضیم تو هم بدت نمیاد.یکی از عزیزترین چیزایی که دارم رو بهت کادو می دم .خیلی می خندیم یه عالمه خاطره تعریف می کنیم .بازم دلستر لیمو و بازم یه عالمه حرف ، درد دل،فضولی،انتقاد، دعوا، کل کل.روز خوبی بود
جمعه
بیشتر وقتم رو گذاشتم برای عروسی پسر عموی گرامی .
شنبه
از اینکه شرکت منو تا ابتدای سال جدید نمی تونه بیمه کنه ناراحت می شم.بهت زنگ می زنم که بازم یه بهونه میاری که نمی تونی بیای.دوباره زنگ می زنم می گی که سینما هستی! سه باره که زنگ می زنم می گی داری میای منو ببینی.می شینیم حرف می زنیم ولی خوب طبق معمول برا دیدن فوتبال باید زود بلند شی بری.
اس ام اس الان هم که یه فیل رو از سر پا می اندازه چه برسه به یه دختر 48کیلویی.
چند روز قبل از حادثه
همه چی بی مقدمه شروع شد پیشنهاد می دی این چند روز که مامان بابا رفتن شمال برا خواستگاری حسین بیام خونتون.می دونی که نمی تونم قبول کنم.می ریزم بهم بهت می گم چطوری به خودت جرات می دی بهم این پیشنهاد رو بدی.می گی اگه قبول نمی کنی که باهاشون برم.فک می کنم پیشنهاد بدی نباشه تو این چند روز یه آب و هوایی تازه می کنی .وقتی بهت زنگ می زنم که بگم دلم برات تنگ می شه با صدای بلند داد می زنی که نمی خوام دوسم داشته باشی.روز بعد که پر از پیام های بی جواب می دونم نرفتی و داری بهم دروغ می گی سعی می کنم منم نقشم رو خوب بازی کنم.
شنبه عصر رفتارت خیلی خیلی عوض شده ،جوابم رو بدجور می دی.نمی فهمم چی شده،ازم می خوای همه چی رو فراموش کنم و خیلی ساده از کنار ماجرا بگذرم،انگار که اتفاقی نیافتاده.نمی تونم باور کنم آخه تو بهم می گفتی مال منی مال خود خود من می گفتی وقتایی که کنارمی بیشتر دوست دارم.می گفتی کاش می تونستی بفهمی که چقد آرومم می کنی.دنبال دلیل می گردم توضیح می دی که مامان برات یه دختر انتخاب کرده و تو هم برای اینکه ازت راضی باشه داری به یه ازدواج اجباری تن می دی .باورش سخته می گم اخه کی به تو زن می ده ،می خندیم . فک می کنم همه ی این حرفا به خاطر اینه که راحت تر همه چیز رو فراموش کنم.
روز قبل از حادثه ساعت 6 عصر
یکی از دوستا زنگ می زنه که امروز رفتم اداره "الف" اونجا بوده داشته با یکی از کارمندای اونجا حرف می زده تازه از قرار معلوم ازش خواستگاری کرده.دنیا دور سرم می چرخه،زنگ می زنم به "ب" با صدایی که گرفته ازش می پرسم اونم باورش نمی شه تو چند ساعت شماره ی مهدیه رو پیدا می کنم بهش زنگ می زنم .می گم "الف" رو می شناسی خواهش می کنم از زندگی من برو کنار.
روز حادثه
همه چیز لو رفته دیگه نمی تونی برام فیلم بازی کنی برا جواب دادن دست و پا می زنی ،تو اداره دارایی وسط اون همه آدم تو صف اظهارنامه زنگ می زنم ،زنگ می زنی ،زنگ می زنه.دارم می بینم چه جونی می کنی که همه چیز رو درست کنی اما درست شدنی نیست انگار.با کلی وعده وعید الکی قرار می زاری که عصر ببینمت.عصر هم از ظهر بدتر پر از دروغ.همه چیز رو فهمیدم تو چشات دروغ رو می بینم.بهم می گی برو مسافرت حالت بهتر می شه.
روز بعد از حادثه
با مهندس تماس می گیرم و همه چیز رو می سپارم به اون پر از استرس با چشایی که به پهنای جاده اشک می ریزه خسته شدم.عصر اون روز همدان هستم و تلاش های بابا و مامان برای عوض شدن رو حیه ی من .برا رسیدن لحظه شماری می کنم می دونم وقتی برگردم یه اتفاقایی افتاده که خوشایند نیست.
چند روز بعد از حادثه
تلفنت مرتب اشغاله دارم می بینم که جلو روم داری باهاش اس ام اس بازی می کنی بهم می گی تو روانی شدی،برگشتنی تمام مسیر پشت سرت هستم دارم می بینم که داری باهاش حرف می زنی ،به مهدیه زنگ می زنم می گه همه چی تموم شده ،قرار می زاریم که عصر تو پارک ببینمش .من و مهدیه کنار هم نشستیم و من همه چیز رو بهش می گم با حواشی.بر می گردیم می رم سمت دفتر خودم تنها هستم از همه چیز خسته شدم فقط گریه می کنم مهندس میاد تو .براش تعریف می کنم که رفته خواستگاری با کت و شلوار مشکی زغالی و یه دسته گل بزرگ رز سفید.بلند می شم که بیام بیرون نمی دونم چی می شه که نیم ساعت بعد بیمارستانم.
همه چیز تموم شده هم برای من هم برای تو و هم برای اون .به روزایی که داشتیم فک می کنم به تموم آبایی که رو سرت خالی می کردم و تموم چایی بیسکویتای عصر،تا امروز که باز همه چیز می ریزه به هم
بیست روز می گذره پر از فشار و استرس خسته شدم.