تبليغاتX
خدا بانوی سپیده دم

می دانم که هیچ کسی از پایان خود خبر ندارد پس می توانم بگویم که خوشبختم چون پایانم را خودم تعیین می کنم.

روال بر این است که توصیه های آخر پر از جملات نغز و پرمایه باشد اما می خواهم به شیرینی کودکانه ای سخن بگویم که همه من را با همان کلام می شناسند.

می خواهم مبدا کلام را با پدرم شروع کنم.

بابا می دونی که چقد دوست دارم .تنها کسی بودی که وقتی پیشش می نشستم  هیچ وقت دلم نمی خواست بلند شم.می دونم دختر خوبی برات نبودم همیشه دردسر ساز .کلاس اول که بودم همیشه قبل از اینکه آماده شم برم مدرسه مجبورت می کردم برام املا بگی.از اون دردسرای کوچیک تا بزرگترینش که تو راهروی دادگاه کنارم نشستی و غم رو تو چشایی که هیچ وقت نتونستم نگاهش رو تعبیر کنم دیدم.

ولی پشت اون غم می دیدم چقد خوشحالی که می بینی مسیری که برای تربیتم انتخاب کردی کاملا درست بوده.باباجونم من رو به خاطر همه چی ببخش می دونم که دوسم داری و همیشه به یادمی.

مامان عزیزم که همیشه نگرانم بودی دوست دارم. می دونم که درک می کنی دختر کوچولوت با جونیات یه جورایی فرق داره.تنها خواهشی که دارم اینکه نمی خوام چشای قشنگت که به سبزی وپاکی همه ی سبزه های دنیاست شبنم بگیره.

 

زهرا و محمدم بزرگیتون رو کامل برام بجا آوردین هیچ گله ای ازتون ندارم.زهرا همیشه برام الگوی یه خانم با فکر مدرن مدرن بودی .نوشته های پرمعنات فکر بلندت رو فریاد می زنه.همیشه همه جوره هوام رو داشتی.ببخش عزیزم که نتونستم جبران کنم.

 

فاطی،فاطی،فاطی،آبجی کوچیکه که اینقد حواست به من بود.می دونم که به خاطر طبع حساست یه جورایی زجر این ماجرا رو بیشتر می کشی.خوشحالم که تو این سالای آخر سعی کردی من رو عادی تر ببینی ،آره خوب فهمیدی خوبم .می تونم بگم که بزرگترین سرمایه یه آدم اینه که به پشت سرش نگا کنه و بگه یه زندگی عادی و معمولی داشتم .خوشحالم که این سرمایه نسیبم شد.

 

احمدم همیشه در کنارت از ته دل خندیدم .لبات شاد و زندگیت پر از موفقیت.

 

احتمالا خیلی آدم خوشبختی بودم که تونستم بیشتر از تعداد انگشتای دست حتی دو برابر و چندتا انگشت هم اضافی تر زندگی کنم.زندگی که اونقدا کوتاهم نبوده .و تو تمام پستی ها و بلندیای زندگی هیچ وقت کم نیاوردم.

اما این آخری یه چیزی دیگه س یه اتفاقی که روحم رو خسته کرد.من خسته م و می خوام با شیرینی یه خواب ابدی همه چیز رو فراموش کنم.(همه ی این راز را به دوست عزیزم جناب مهندس ...سپردهام که لیاقت بیان آن را دارد)

                                                                            دوستتان دارم

                                                                          اورمزد نگه دارتان

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 1:4  توسط اوشا  | 

اولین "پایانی" که یادم میاد فوت بابا بزرگم بود که بهش می گفتیم بابا مشهدی"اسمشون به این خاطر بود که پای پیاده رفته بودن مشهد" کلاس اول بودم .یادمه مامان فاطی رو سپرده بود به من که مواظبش باشم.ولی اینقد گیج و منگ داشتم به آدمای اطرافم نگا می کردم که دست آبجی کوچیکه رو ول کردم و گم شد.البته از اونجا که بچه ی باهوشیه رفته بود پیش آقا پلیسه،آقای پلیس هم دونه دونه کوچه های محل رو نشونش داده بود ،وقتی می رسن سر کوچه ی خودمون بهش میگه عمو جون خونه شما تو این کوچه نیست؟و باز از اونجا که آبجی کوچیکه ی ما از هوش سرشاری برخوردارن می گه که نه (آخه وقتی که گم می شه از این یکی سر کوچه بیرون می ره ولی آقا پلیسه اون یکی سر کوچه رو بهش نشون داده بود!)خلاصه آقا پلیسه وقتی می بینن جستجو بی نتیجه می مونه فاطی کوچولو رو می بره سوپری محل و براش پفک می خره که آقای همسایه فاطی رو می بینه و خلاصه پفک به دست برمی گرده خونه.خوب این اولین پایانی که یادم میاد یه پایان خوب بود (البته صرف نظر از فوت بابا بزرگ).

 

پایانای بعدی زیاد خوب نبودن.مثلا وقتی پیش دانشگاهی با همه بچه های همکلاسم که خیلی هم شیطون بودن بازم همکلاس شدم.ولی از بخت بد من امتحان مدرسه نمونه قبول شدم و مجبور شدم از همه خداحافظی کنم.

 

یا اون روز که من و الهام داشتیم تو دفتر انجمن از محمد خداحافظی می کردیم.سه تامون بغض کرده بودیم.دانشگاه بی محمد اصلا برامون جالب نبود.پسر شر و شیطونی که خیلی خیلی  هم باسواد بود و همه ی بچه های گروه انرژی شون رو از محمد می گرفتن. یادمه که گفت هر جای دنیا که باشم یه تیکه از قلبم رو اینجا جا می ذارم.یا اون روز که من و زهرا و الهام بودیم ،الهام درسش زودتر از ما تموم شد وقتی که داشت پشت پوسترا یادداشت می نوشت بغضش ترکید و پرید تو بغلم نیم ساعت پشت سر هم داشتیم گریه می کردیم.بدترینش وقتی بود که زهرا داشت می رفت یادمه بهش قول داده بودم روز آخری گریه نکنم چون ترم آخری سرگرمی ما دو تا این بود که بچه هایی که گریه می کردن رو مسخره می کردیم خصوصا پسرا،یادمه بازم مث همیشه دقیقه نود رسیدیم به سرویسا و رو صندلی آخر فقط داشتیم خاطره تعریف می کردیم .خیلی سخت بود اشکمون جمع شده بود ولی نباید گریه می کردیم.

 

بدترین پایان، اسفند پارسال تو اون میدون بود که هر وقت ازش کنارش رد می شم سرم رو برمی گردونم که نگاش نکنم.شایدم اون روز آخر بود که پای پله ها دستاش رو باز کرد و می گفت "نفس، بپر تو بغلم " بهش گفتم "دیوونه شدی ".خداحافظ .دم در بهم گفت این نیم ساعت آخر رو بی خیال شو .همونی که گفتم همه چی تموم شده.

روبروت نشستم پهنای صورتم رو اشک گرفته،مدام می گی بهم نگا کن،همه چی تموم شده .دیگه نمی تونم ادامه بدم . تو هم فراموش کن بشین درست رو بخون یا چه می دونم کارات رو تموم کن.خلاصه دور من یکی رو خط بکش و روز بعد از چند ساعت اس ام اس هر توهینی که دلت می خواست بهم کردی و گفتی برو از خدا ممنون باش که همه چی تموم شد.با بغض می گم خدا کیلو چند!!!!

نمی دونم پایان بعدی چه جوری می شه.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 22:31  توسط اوشا  | 

خوشحال از بستن یه قرداد کوتاه مدت دارم برمیگردم خونه،از اینکه هیشکی جواب سلامم رو نمی ده تعجب می کنم تو خونه ی ما که از این خبرا نبود.وقتی می رم پیش "ف" که ازش بپرسم چی شده می بینم چشاش شده یه کاسه خون و داره گریه می کنه مامان یه گوشه نشسته و صدای داد و بیداد عمو میاد تو حال که داره با عصبانیت تمام حرف می زنه با بابا ،گیج شدم حس بدی پیدا کردم . "ف" یه کم آروم  می شه شروع می کنه به حرف زدن ،"بابا و محمد  فهمیدن "می گم  "بابا و محمد چیو فهمیدن؟"،جواب می ده "همه ی اون اتفاقایی که به عمو گفته بودی ".حس می کنم زمین و زمان داره می چرخه و می چرخه ،آخه چرا باید همه چی لو بره من که به عمو اعتماد کرده بودم حالا چی می شه؟ بابا اینا راجب من چی فک می کنن.حالم بد می شه همه ی این اتفاقا به خاطر خود خواهی اون دختر مغرور عوضی با اون شوهر بی ریختشه.سرم گیج می ره محمد داره تعریف می کنه چی شده .خیلی وقت می شه که وقتی دارم به اون روزا فک می کنم و تیکه های ماجرا رو کنار هم می زارم می بینم که یه تیکه ش کمه،بارها سعی کردم از اول شروع کنم به چیدن شاید چیزی از قلم افتاده باشه ولی همه چی سر جاش هست جز اون یه تیکه.امروز اون یه تیکه هم پیدا شد .هر چند خیلی خیلی گرون و سنگین ولی پیدا شد.یادمه همه ی کسایی که به یه نحوی از ماجرا خبردار بودن ازم می پرسیدن آخه مگه ممکنه که اون که این همه تو رو دوست داشت بتونه یه همچین رفتاری باهات داشته باشه؟!!! یادمه به خودم می گفتم شاید زیادی عشقمون رو بزرگ جلوه دادم !!!بعدش می گفتم نه تو انتخابم اشتباه کردم!! اما واقعیت چیز دیگه بوده،آره همه چی از اون حجت عوضی شروع شد و اون مجتمع لعنتی.با دوستی محمد با اون روانی احمق.وقتی می شینن با هم صحبت می کنن محمد همه چیز رو می فهمه و از حجت می خواد که بهش بگه شب آینده با هم حرف بزنن .نتیجه ی بحث اون شب این می شه که دیگه حق نداره منو دوس داشته باشه و همه ی ماجراهای بعدی که چقد سخت بود.اگه واقعیت رو به من گفته بودی شاید می تونستیم یه راه حل منطقی براش پیدا کنیم یا اینکه من خیلی راحت تر می تونستم همه چیز رو قبول کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 15:50  توسط اوشا  | 

مث همیشه دم ظهر از بیکاری می شینم پای اینترنت و سر از جاهایی در میارم که نباید. مدام دارم به این فک می کنم که تونستی برای مغازه کارگر پیدا کنی یا نه؟!اصلا کاری که می خوای شروع کنی امیدوار کننده س یا نه؟!باید با "الف" صحبت کنم آبجی کوچیکه که به اندازه ی کافی بچه س "الف" هم که از اون بدتره.چیزی که خوندم یعنی پیدا کردن یه بهونه که حسابی بریزم به هم .اس ام اس می زنم که  کلاس نرو یا جیم شو یا هرجور دیگه، باید ببینمت.مث اینکه حسابی نگران شدی حاضری از خواب نیم رو زت بگذری و بیای. تو آشپزخونه یه گوشه ی نشستم و دارم گریه می کنم .نباید صدام اونقد بلند باشه که بقیه بویی ببرن.از خودم بدم اومده تازه دارم تو چشات زندگی کردن رو می بینم .نمی خوام اون همه ذوق و انرژی رو خراب کنم باید مواظب باشم .ضمنا نباید زیادی حسم رو بروز بدم.نه.باید خیلی خیلی مواظب باشم.خوشحالم که وقتی داریم برمی گردیم می خندیم.خوشحالم که هنوز تو هستی که به حرفام گوش کنی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:14  توسط اوشا  | 

الف:ساعت 12:30

"ب" کاراش رو انجام داده می خواد بره ولی نمی دونم چرا اینقد این دست اون دست می کنه منم که خودم رو با حساب کتابا مشغول کردم، بعد از کلی حرفای بی سر و ته بلند می شه و می ره.حالا می شه یه نفس راحت می کشید.ازت می خوام بیای روبروم بشینی .سرم رو که بلند می کنم نمی دونم کجام، یه بار دیگه خوب به صورتت دقت می کنم .این که تو نیستی جای تو یکی دیگه نشسته ،هیچ جوری هم شبیه تو نیست ولی انگار که یه عمره همدیگرو می شناسیم.یادداشتای چند روز گذشته رو بهش می دم می گه نمی خواد .می گم اینا رو برای تو نوشتم یه هف هشت ساعتی براش وقت گذاشتم .می گه این مال چند روز پیش بود الان همه چی عوض شده من و تو دیگه نباید با هم باشیم می گم چرا می گه امروز تموم بشه خیلی بهتره تا چند وقت دیگه این جوری کمتر بهم وابسته می شیم.یه بار دیگه دقت می کنم حرفا که همون حرفاست اما چرا خودت نیستی یادداشتارو پاره می کنم. باز من می گم اما این وسط یه چیزی هست. می پرسه چی ؟ به این طرف و اون طرف نگا می کنم اما مجبور می شم  نگا کنم به چشمات همون جا که من نشستم با میزو صندلیا،می گم "دوست دارم".می دونم چه حسی داره ولی خوب... میگه یه طرفه س .بلند می شه و می ره .

به ساعت که نگاه می کنم هنوز ساعت 12:30 .مگه ممکنه .

تو دفتر نشستم وسط یه عالمه حساب کتاب بهش نگاه می کنم که داره ازم دورتر و دورتر می شه.

"ب" برگشته می شینم باهاش درد دل می کنم. از این که می بینه من بازم حالم گرفته خیلی عصبی شده ،بلند می شه یه چیزی می گیره با هم می خوریم .بهم می گه ساعت چند شد ؟ به ساعت نگا می کنم 12:30

اما یه ساعت پیشم که 12:30 بود .اینا یعنی چی؟

پتو رو که پایین می کشم چشام تار می بینه یه کم که تصویر واضح می شه ساعت رو می بینم 9:30 چقد خوابیدم خیر سرم امتحان دارم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 15:40  توسط اوشا  | 

الف: سیستم فیزیکی م طوری طراحی شده که در دو صورت حالت تهوع بهم دس می ده اولیش وقتی که مجبورم یه مسیر طولانی رو با اتوبوس مسافرت کنم دومیش مربوط به زمانی می شه که کسی داره راس راس تو چشام نگاه می کنه و دروغ می گه.میدونم الان اینجاست ، خودشم می دونست اونقد باهوش هستم که بفهمم  .ولی می گه شماله.

 

ب : اینجا می نویسم تا یادآوری بشه.من هیچ وقت یه اشتباه رو دو بار تکرار نمی کنم.خاطرات بد برن به جهنم .دیشب یه جایی یه چیز جالبی خوندم .نوشته بود آدما همیشه خاطرات بد رو تو ذهن خودشون نگه می دارن دقیقا مث آشغالی .من نمی خوام آشغال دونی باشم یا جارو برقی.

 

ج: تصمیم گرفتم که شاد باشم اونقد که دیگران همیشه منو یه گوله انرژی بدونن .شکست  تو فرهنگ لغت من هیچ معنی نداره .شکست مال آدمای خودخواه که همیشه دوس دارن نتیجه نهایی اونی باشه که خودشون می خوان.من آدم خودخواهی نیستم.

 

د:فردا بهتر از امروزه.یه جمله ی مشهوری هست که می گه " آدمی ساخته ی افکاری خویش است فردا همانی خواهد شد که امروز به آن می اندیشیده است"

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:53  توسط اوشا  | 

الف:فیلم رو که نگاه می کنم می رم به پارسال .آره دقیقا روز مادر بود همش می خواستم بگم که یه کم پس انداز کنی برا امسال روز مادر سفر حج هدیه بدی به مادرت می دونستم یه دنیا خوشحال می شه.هر چی فک می کنم نمی دونم چرا نگفتم!

 

ب:ولی من همه ی تلاشم رو کردم باز هر چی فک می کنم نمی دونم دیشب چه مرگم بود داشتم خفه می شدم زیر اون همه خاطره ی تکراری.

 

ج:"به علت سفر همدان جلسه ی امروز کنسل شد" .من باید از مهندس بشنوم که داری می ری همدان ؟!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:23  توسط اوشا  | 

دیشب وقتی بابا و مامان برگشتن فهمیدم که هیچ امیدی نیست.هر کسی یه چیزی می گفت .محمد فقط ساکت بود و نگا می کرد انگاری نمی خواست باور کنه که همه چی تموم شده.منم باورم نمی شد چه برسه به محمد، می دونستم تو تمام لحظاتی که بابا داشت تعریف می کرد که چی شده محمد داشت می دید که با هم بیرون رفتن با هم خندیدن دونه دونه ی عکسایی که با هم گرفت و بدتر از همه اون اتاق لعنتی که پر از خاطره س .انگار داشتم با محمد می دیدم همه ی لحظه هایی که شیرین تر از عسل بودن و الان تلخ شدن .دلم می خواست داد بزنم به خدا می فهمم محمد چی می کشی الان. دلم می خواست همه ی چیزایی که بلد شده بودم رو براش بگم که کمتر اذیت شه.ولی...می خواستم بگم محمدم تو زود فراموشت می شه بهت قول می دم ولی اون ؟!! خیلی سخته خیلی .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:33  توسط اوشا  |