الف:امروز احظاریه دادگاه اومد برا دهم شهریور ساعت نه صب شعبه دوم دادگاه تجدید نظر.امیدوارم همون طور که می خوام بشه.
ب:عصر با بچه ها تو شرکت جمع شدیم روز خوبی بود اومدن سمیه فضای شرکت رو خیلی تغییر داده.تازه با اومدن نی نی اش فضای کل پاساژ تغییر کرد.
الف:علی (از بچه های هم دوره تو دانشگاه) اس ام اس می زنه :"حمید امروز از اصفهان حرکت کرده داره میاد سمت شما فردا دادگاه داره".هم زمان محمد اس ام اس "می زنه خبر داری حمیدم دادگاهی شد؟"شماره ی حمید رو با هزار بدبختی پیدا می کنم.بهش اس ام اس می زنم "اینا که دارم می شنوم درسته؟" جواب می ده "آره درسته".محمد می پرسه :" تو می دونی قضیه چیه؟" بر می گردم به اون چهار سال لعنتی. آخه حمید خیلی زرنگ تر این حرفا بود که دم به تله بده.تو تمام اون چهار سال یه دونه آتو هم دست کسی نداد.یه لحظه ذهنم می ره رو بیانیه اسفند 82 .به محمد می گم"بیانیه 82 یادته؟ یه مدت روش سرو صدا بود.یعنی ممکنه مشکل ساز شده باشه" .خدای من بعد از این همه مدت این بیچاره داره خدمت مقدس سربازیش رو انجام می ده.از فارغ التحصیلی ش هم که چند ساله می گذره.دوس دارم به زمین و زمان فحش بدم.
ب:به خاطر شروع به کار مجدد کارخونه قرار صب کنسل شد.با بابا رفتیم تامین اجتماعی که امضا بزنیم بازم نشد.برگشتنی به خاطر ازدواج پسر دایی گرامی با دختر عموی مکرمه اینجا معرکه ای بود که بیا و ببین! وقت نهار سر اینکه کلاس خصوصیام رو کجا تشکیل بدم با مامان حرفم شد.خونه ی ما خیلی آروم بود همیشه. نمی دونم چرا امروز این جوری بود.انگار یه مسیر هفتاد ،هشتاد کیلو متری رو دویدم.
الف:همیشه همین جور بوده ( حتی وقتایی که داشتم برا کنکور سراسری درس می خوندم ) هر صفحه رو که باز می کنم می گم وقتی درسمون اینجا بود داشتم چیکار می کردم یا حتی اون روز غذا چی داشتیم و جالب تر این که، تو برخی موارد می دونم تو اون روزی که داشتم اون صفحه رو می خوندم به چی فک می کردم!!!! خوب این هم از خوبی های نابغه بودن.
امروز که داشتم حسابرسی می خوندم به جزوه که نگاه کردم یادم اومد :همه نشسته بودیم تو دفتر انجمن .الهام گفت:اوووووه چه سر رسید باحالیه بچه ها.محمد گفت :تاریخ تولداتون رو بگین تا براتون بخونم چی نوشته .زهرا گفت :جای این حرفا بشینین درستون رو بخونید.محبوبه گفت:می شه اول مال منو بخونی؟؟!!! مهدی پرید وسط :بچه بی خیال بیاین قرعه کشی کنیم یه نفر بره دلستر بخره برا همه !!! کیوان گفت :باز تو یه چیزی گفتی سیب زمینی.....
درسته که اون سررسید جزوه ی حسابرسیه ولی اگه بتکونیش یه عالمه خاطره می زنه بیرون.
ب:خیلی دلم می خواد یه کار ثابت داشته باشم با کلی حقوق و مزایا.
ج:عمل که خوب بود خدا رو شکر.امروزم که گفتی دوشنبه برمی گردی خیالم راحت شد.
الف: منتنفرم از همه چی از همه کس .از اون بی شعوری که تو طبقه دوم نشسته بود روبروی آبدارخانه.از اونی که نشسته بود تو طبقه هم کف روبروی پشتیبانی.از همه ی اونایی که رفته بودن همایش.حتی از اون راننده ی احمقی که پنج تا مسافر سوار کرده بود.متنفرم از از آبدارخانه،آبدارخانه،آبدارخانه.
ب:تا از کرمانشاه برگردی نمی دونم چی می شم.یعنی ممکنه عمل طول بکشه؟؟؟؟
دلم تنگ شده برا چایی هایی که عصر درس می کردی با بیسکویت های که خیلی ترد بودن.
الف:می خوام یه کارت پستال درست کنم که دوتا قلب مشکی داشته باشه .یکی این گوشه یکی اون گوشه.با یه طرح لاو (love) بزرگ مشکی که وسط باشه.زمینه پر باشه از خطوط در هم برهم که مشکی باشه.یادم باشه که داخلش چهار تا مربع با شه با حاشیه ی مشکی.یادم باشه که به مناسبت نوزدهم درستش کنم.
ب: امروز یه روز عادی بود صب شرکت بودم حساب کتابا رو با مهندس چک کردم(البته "م" یعنی داداش بزرگه هم اومد یه سر زد)عصر درس خوندم ، شب هم مهمونی بودم .پس یه روز عادی بوده .نمی دونم چرا همش می خوام پای خوابی که ظهر دیدم رو بکشم وسط؟! احتمالا می خوام بگم که به خاطر این خواب امروز یه روز غیر عادی بوده !!! در صورتی که اصلن این طور نیست امروز کاملن یه روز عادی بوده ! اخواب دیدم که هردومون بچه شده بودیم هفت یا هشت ساله و داشتیم تو یه خونه ی سفید با پنجره های بزرگ بازی می کردیم. یه خونه ی بزرگ و سفید که هیچ جایی برای قایم شدن نداشت.و این که هنوز تا این وقت شب صدای خندیدنت وقتی داشتی دنبالم می کردی تو گوشم مونده ، آخه کجای این باعث می شه که امروز یه روز کاملن عادی نباشه !!!
ج:فردا قراره بازم آبی باشه ولی از همین الان نارنجی داره خودش رو می ندازه وسط.
دقیقا آبی بود.آبی؟آره کاملا مطمئنم که آبی بود .البته اگه از نارنجی که یه دفعه خودش رو می نداخت وسط صرف نظر کنیم.پس یادم باشه که امروز برا اولین بار آبی رو دیدم.یادم بمونه از آبی خوشم اومده هر چند که از نارنجی که یه دفعه خودش رو می نداخت وسط می ترسیدم.ترس؟؟؟؟ آره کاملا مطمئنم ترسیدم.همیشه وقتی پای تردید وسط می آد وسط می ترسم .درس مث الان که آبی رو دیدم .البته آبی به تنهایی خودش خوب بود اگه این نارنجی خودش رو نمی نداخت وسط و من تردید نداشتم که منو بترسونه.اینجا نوشتم که یادم بمونه امروز آبی بود.یه آبی شفاف به رنگ خدا و همه ی چیزای خوب و آروم.بازم می نویسم که یادم بمونه همه ی روزا نمی تونن آبی باشن.
پ.ن:امروز درمورد زندگی حرف زدیم وخدا.اعتقادش در مورد زندگی کاملا عکس من بود.
الف:وقتی فهمیدم دفاتر سال جاری پلمب نشدن حس کردم که تمام درسی که تو این چهار سال خوندم برا لای جرز خوبه؟!
ب: همیشه با دیدن یکی که داره از ته دل می خنده ،لبخند زدم .وقتی قرداد نوشته شد ،به همسرش زنگ زد حس می کردم صدای خندیدن خانمش رو از پشت گوشی می تونستم بشنوم.برای شنیدن این خنده حاضر شد 17 ساعت از محل تولدش دور باشه.
ج:داشتیم تعریف می کردیم وقتی برای اولین بار چهار نفری همدیگرو دیدیم چه حسی داشتیم نسبت به هم ."سین " رو از قبل می شناختم.ساکت،عاقل،موفق."ب"یه گوله انرژی."ع" چقد سعی می کرد رسمی برخورد کنه،نفوذناپذیر،به شدت آروم.می پرسم من چه جوری بودم تو نگاه اول؟جوابی که شنیدم خیلی متفاوت بود با جوابای همیشه.یعنی واقعا من دیونه به نظر می رسم.
د:دیگه زیر دوش خودم رو جمع نمی کنم و زار بزنم.همین طور که نشستم و موهام رو ریختم دو طرف گردنم ،دوش رو باز می کنم و با تمام وجود آرامش رو تو آغوش می گیرم .چشام رو می بندم و فکرم رو رها می کنم تا بتازه به هر جایی که می خواد.
الف:اوشای عزیزم:خیلی دوست دارم خیلی بیشتر از قبل.احساس می کنم مال منی.مال خود خود من.امروز وقتی اون شرم معصومانه رو تو چشات دیدم فهمیدم چقد منو دوس داری امیدوارم لایقش باشم.(تو این گرما هیچی خنک تر دو تا چشم نیست که وقت بالا اومدن از پله زل بزنن بهت و منتظرت باشه)
ب:می خوام زنگ در رو بزنم یه آگهی ترحیم می بینم رو دیوار خونه ی عمه ت .اوه خدای من امروز سالگرد ننه زینب.برا چند دقیقه می رم تو گذشته،آره دقیقا پارسال همین موقع بود جمعه ی گرم خرداد ماه نشسته بودم که با همون پیراهن قرمزت که خیلی دوسش داشتم اومدی تو .روبروم نشستی گفتی ننه م مرد.بعد شروع کردی به این که: دیشب یه پست نوشتم که چهار تا گزینه داره می خوام ببینم تو کدوم گزینه رو انتخاب کردی .جوابم رو که مخلوطی از چهار گزینه بود بهت گفتم ازت می پرسم که تو چی ؟می گی دوست دارم و پای همه چیزشم وایسادم!!!!!!!!!!!!ایوب می آد چند دقیقه می مونه و می ره باز تنها می شیم . نشستی رو بروم رو همون چهار تا صندلی .جاهامون رو عوض می کنیم .بهم می گی به قول حسین از این زاویه هم دوستت دارم
ج:مامان می گه که دختر همسایه از پله ها افتاده و سرش شکسته .دارن اعزامش می کنن تهران خیلی حالش بده!
د:زندگی با آدماش برای من یه قصه بود،توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود،همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون،توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود
همه چیز داره خوب پیش می ره .درسامو سر وقت می خونم با بچه ها بیرون می رم .رابطه ام با دیگران معقول تر شده.تو دفتر اینقد شیطونی می کنم که همکارام حسابی سرذوق اومدن.رابطه ی دوستانم هنوز پا برجاست سعی می کنم زیاد خودم رو در گیر نکنم و و و و.این که می گم و و و و یعنی همه چیز مرتبه باور کنید دارم راستشو می گم همه چیز ظاهرا عالیه.حتی دیگه پیش مشاور نمی رم.ولی نمی دونم چرا همش می خوام چیزایی که ته دلم سنگینی می کنه رو میل کنم براش.اصلن دلم می خواد زنگ بزنم هر چی از دهنم می آد نثارش کنم.نمی دونم چرا دوس دارم دم غروب بزنم زیر گریه یا همش به این فک کنم که پارسال این موقع داشتم چه غلطی می کردم.(انگار همین دیروز بود که داشتیم همدیگرو خیس می کریدم و علی حیدر رو می فرستادیم دنبال نخود سیا) .
وقتی وارد یه اتاق تاریک می شی،مدت کوتاهی طول می کشه تا چشمت به تاریکی عادت کنه.وقتی یه حس جدید رو دارم تجربه می کنم ،تو لحظه ی اول نمی دونم چه عکس العملی باید داشته باشم.تجربه کردن بعضی حس ها خیلی سخته.
روبروی هم نشستیم و داریم گل می گیم و گل می شنویم،نمی دونم چه اتفاقی می افته که مسیر بحث عوض می شه.می گم داری به چی فک می کنی؟ جواب می دی :راستش رو بگم؟ بغض آلود می گی :به اون .سرت رو پایین انداختی .لبات شروع می کنن به لرزیدن.اووووووووووه خدای من داری گریه می کنی.وقتی خودم رو تجسم می کنم تو این فضا ،به خودم می گم چه جوری تونستم تحمل کنم.و بدتر اینکه باید یه کاری کنم که گریه نکنی.زود خودم رو جم و جور می کنم.بهت می گم تو یه کتاب خوندم آدما به اندازه ای که گریه می کنن آدمن.می گی برا مردا خیلی سخته که گریه کنن .می گم: می دونم ،چون آدم نیستن! یه خنده ی تلخ می آد و می ره.ازم می خوای برم.خداحافظی می کنیم .باز دارم خودم رو می بینم که تمام مسیر به این فک می کنم که خیلی سخته یه نفر رو دوس داشته باشی که عاشق یکی دیگه س.