می خوام با همین ملودی آرام بنویسم (همونی که تو روزای بی تابی یا خستگیم ،از لیوان چایی داغ هم موثرتر بود)
بهش می گم می دونی چه جور حسی دارم؟با همون لحن همیشگی که معلوم نیست تعجبیه(!) یا سوالی(؟) یا خبری(.) جواب می ده چه حسی(؟!.)می گم کلاس اول که بودم زنگ کلاس که گرسنه ام می شد وقتی یاد نون پنیری می افتادم که مامان گذاشته بود تو کیفم کلی خوش به حالم می شد و منتظر می شدم که زنگ تفریح شه و برم سراغش.تو نون پنیر کی هستی؟؟؟ کلی می خنده می گه :مال تو.
بهش می گم شینا چه رنگیه ؟می گه نارنجی.می گم این همه رنگ قشنگ .چرا نارنجی؟می گه: آخه همه ی شیطونکای دنیا نارنجین.
بهش می گم زندگی چه رنگیه؟می گه مگه نمی دونی من کور رنگی دارم.ولی رنگای قشنگ رو خیلی خیلی خوب می شناسم.
بهش می گم زندگی ترکیب زرد با آبیه. اگه از هر کدومش به اندازه ی کافی بزنی سبز می شه .ولی هر کدوم رو که بیشتر بزنی هیچ وقت یه رنگ سبز خوش رنگ نداری.
الف) با هم توافق می کنیم که همه چیز برای فرار کردن از اتفاقای بدی که برامون افتاده.تاکید داریم که قرار نیست نتیجه ی خاصی بگیریم.فقط کمک کنیم برای بهتر شدن اوضاع. ممکنه همین امروز تموم بشه یا فردا یا ده سال دیگه ،هیچی معلوم نیست.
ب) نم نم شروع کردم به مطالعه ی کتابای درسیم البته اگه کارای این شرکت لعنتی (که هیچ درآمدی برام نداره )بزاره.فک می کنم تلاشم برای پر رنگ تر شدن رابطه با بقیه تو خونه داره کم کم نتیجه می ده.باید دوباره بشم همون دختر شر و شلوغی که با ورودش به خونه همه چیز رو بهم می ریخت.
ج) مهندس امروز می گفت تو حتما می ری بهشت.من که نفهمیدم منظورش چی بود!!!!
د)اینجا می نویسم که یادم بمونه:اولین هدفم باید این باشه که امسال حتما ارشد قبول شم.باز خریت نمی کنی هدف های دسته هزارم رو ترجیح بدی
دومین هدف:چشام رو باز نگه دارم که جلو پام رو ببینم و دیگه با کله نخورم زمین.
بقیه ش باشه برا بعد .
انگار یکی پاشو گذاشته رو دلم و مرتب داره فشار می ده،هرچی هم که دارم داد می زنم دردم می آد، انگار نه انگار.نمی دونم باید چند ساعت دیگه گریه کنم که پاشو بلند کنه،حتی نمی دونم حتی نمی دونم چند روز دیگه شایدم چند ماه دیگه.تمام تلاشا،جلسات پی در پی مشاوره،بیرون زدنای وقت و بی وقت وتمام اون چه که تو این مدت جمع کرده بودم تا بتونم سر پا بایستم همه و همه با یه خبر کوچیک که هم زمان شد با یک اتفاق کوچیک تر از بین رفت.
نه دیگه حتی ادا در آوردنای "م" پشت تلفن هم نمی تونه آرومم کنه.می دونم مسخره است که از دیشب تا حالا دوبار خواستم خودم رو از بین ببرم که تموم شه این لعنتی.خسته ام از همه چی !
دلم تنگ می شه برا طیبه که از ته کلاس داد می زنه خانوم می شه دوباره بخونید، جا موندم.
دلم تنگ می شه برا صغری که از بس صداش زیر بود و وقت حرف زدن جیغ می کشید که صدای آقای "ق" در می اومد.
دلم تنگ می شه برا سهیلا و جک های آخر کلاس.
دلم تنگ می شه برا کبری و اون همه شیطنت که یه دفعه جمع شده تو وجود این بشر.
دلم تنگ می شه برا این یکی زهرا،طاهره،مریم،...
راستی هیچ شغلی مث معلمی نیست.(من کجا خوابم برد)
ب:من که می دونم تو کل کل کردن کم میارم.نمی دونم چرا این بازی مسخره رو شروع کردم.
به سفارش خانم مشاور:
خاطره های بد رو باید بیرون بریزم و اونقد تکرار کنم که متنفر شم.
تمام مسیر دارم فک می کنم و غصه می خورم.گرما انگار دس بردار نیست.از ماشین که پیاده می شم فقط به این فک می کنم که زیر دوش حموم نشستم و زار می زنم .دلم خیلی گرفته باید بهت زنگ بزنم که آروم شم.تو هم که همیشه ی خدا صدات گرفته.با خودم می گم :الان اونقد می خندیم که همه چیز یادمون بره.بازم که اشتباه کردم.وقتی بهم می گی گریه کن .گاهی هیچی مث گریه کردن نیست،بغضم می ترکه.چه روز سختی بود.
پ.ن:این رابطه هیچی نبود بجز گریه،درد،زخم.
باید سعی کنم به زندگی عادی برگردم.
1_ از 15 اردیبهشت شروع کنم به خوندن درس.
2_همه چیز تموم شده بنابراین باید فراموش کنم.دنبال بهانه نگردم که به یادش بیافتم و گریه کنم(حتی این کنسرتی که چقد دوسش دارم)
3_سرحال باشم ،بخندم و بقیه رو هم بخندونم.
4_بیشتر وقت آزادم با دوستام باشه و از زندگی لذت ببرم به قول "م" زندگی آدما در نهایت همونی می شه که خودشون می خوان .دنبال سوژه باشم برا خندیدن.بازم "م" بهم می گه اگه می خوای غصه بخوری اطرافت پر از قصه می شه .و اگه می خوای لذت ببری بازم تا دلت بخواد فرصت هست.فرصت ها رو خودم باید درس کنم.نباید منتظر باشم که از آسمون بیافتن پایین.
5_یادم نره که اینجا آدمای زیادی هستن که نگاه شون به منه .باید هوای همه رو داشته باشم.
گوست داگ رو به پیشنهاد دوست عزیزم "ر" دیدم والبته بسیار از دیدنش لذت بردم.گوست داگ قسمتی از زندگی مردی سیاه پوست است و معتقد به آیین سامورایی ها و به عقیده ی من دارای دو چهره:چهره ای که با مخاطب ارتباط کمتری برقرار می کند و بیشتر وقت خود را به ساختن سلاح های مختلف می پردازد و چهره ی دوم که بر روی صندلی پارک نشسته و با دختر بچه ی سیاه پست بستنی می خورد.البته این دوگانگی در سراسر فیلم موج میزند.مثلا تبهکارانی که متشکل از گروهی پیرمرد است که یا در حال کشتن هستند یا کارتون تماشا می کنند.گوست داگ مخاطب خاص خود را می پذیرد و نمی تواند نگاه واحدی را در افراد مختلف ایجاد کند.
Ghost Dog: The Way of the Samurai 1999(گوست داگ: روش سامورایی)
نویسنده و کارگردان:جیم جارموش
بازیگران: فارست ویتاکر(گوست داگ)،جان تورمی(لویی)