تبليغاتX
خدا بانوی سپیده دم

 

فیلم ترک لاس وگاس رو با چند سال تاخیر دیروز دیدم.موضوع فیلم خیلی جذاب و تازه بود.در کنار هم قرار گرفتن دو نفر که به آخر خط رسیدن و درعین حال با رفتار های هم کنار اومدن!(بیشتر فیلمایی که می بینم معمولا یکی فرشته نجات دیگری می شه!!!).وجذاب تر از همه اینکه در پایان اتفاق خارق العاده ای نمی افته و درست همون حادثه ای پیش می آد که دلیل اومدن به لاس وگاس.مطمئنا یکی از مهم ترین دلایل به شدت تاثیرگذار بودن این فیلم رو می شه بازی زیبای کیج دونست.که به زیبای نقش یه دائم الخمر رو بازی می کنه به خصوص وقتی بی مقدمه پرخاشگری می کنه.فک می کنم جایزه اسکار حقش بوده.

 

ترک لاس وگاس (Leaving Las Vegas) 

کارگردان :  مایک فیگس (Mike Figgis)

فیلم نامه : مایک فیگس (Mike Figgis)

نیکلاس کیج (Nicolas Cage)

الیزابت شا ئو (Elisabeth Shue)

موسیقی :  مایک فیگس (Mike Figgis) 

111دقیقه

ب:

از آدمایی که چهارتا دوس دختر دارن بدم می آد.

از غروبای جمعه بدم می آد.

از جاهای شلوغ بدم می آد.

از اینکه منتظر بمونم ببینم چی می شه بدم می آد.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 17:37  توسط اوشا  | 

الف:دوس داری چه حکمی برات بزنم؟؟؟خوب هر چی باشه غیر زندان! پس اعدام خوبه؟عالیه !!!!دارم تبرئه می شم .چقد اشک ریختم .چقد غصه خوردیم.اما اگه صبر می کردی ،به خدا فقط یه ماه دیگه اگه صبر می کردی همه چی درست می شد.

 

ب:خانوم می دونی بزرگترین مشکل من با خانواده م چیه ؟؟نمی زارن اون جوری که دوس دارم لباس بپوشم.من همیشه سعی کردم چارچوبای خونوادگی م رو حفظ کنم. ولی اونا ...(با خودم می گم بعضی هم از این ور بام با کله می افتن)

 

 

ج: "میم" در اومد که امسال می آی نمایشگاه کتاب .می دونه که خیلی دوس دارم برم.ولی نمی تونم.می گه که امسال غرفه مطبوعات نداره.می دونه که هر سال تو چند ساعت بیشتر نمایشگاه رو می رفتیم تا بقیه وقت تو غرفه مطبوعات باشیم.پس نیاز نداره که خیلی ناراحت باشم.

 

د:"سین" ازم می خواد که جعبه خاطرات تو رو بهش نشون بدم.این سخت ترین کار دنیا بود .جعبه رو در آورده در نیاورده  می زنم زیر گریه.یادداشتا رو بلند بلند می خونم.عروسکا،کارت تبریک،گاو کوچولومون،جعبه که توش اون قفلی بود که سوغاتی برام آورده بودی،عکسا،فیلما،کتابا........

 

ه:علت دیر آپ کردن:مهمون دم دقیقه،سرما خوردگی به شدت.حالم حسابی گرفته.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 19:51  توسط اوشا  | 

الف:داشتم پستای قدیمو می خوندم دیدم ای بابا ! با اینکه خیلی وقت می شه بیگانه رو خوندم ولی چیزی راجع بهش ننوشتم.تو دانشگاه یه چن نفری می شدیم که با بقیه فرق می کردیم .شایدم بقیه با ما فرق می کردن، هنوزم درست نفهمیدم!!!!تصمیم گرفتیم خودمون رو یه خونواده بدونیم و دنبال اعضای جدید بگردیم اما با همه ی دست و پا زدنا شدیم 4 نفر.حالا که اون روزا تموم شدن وقتی می شمرم فقط یکی باقی مونده البته اینجا.بیگانه رو که می خوندم انگار داشتم خودم رو می خوندم .با اون نگاه بی تفاوتی که همیشه باهام می مونه.

 

 

ب:کوری رو باید خیلی وقت پیش می خوندم.چن وقته به چراغ قرمز که می رسم چشامو می بندم و باز می کنم و می گم خدا رو شکر هنوز دارم می بینم.

 

 

ج:هیچی مث یه دوست قدیمی نمی تونه روح آدمو تازه کنه.مث چایی داغ بعد حموم.

 

 

د:تمام مسیر برگشت به خودم می گم کلاسا که دارن شروع می شن و این یعنی زندگی ادامه داره.مگه نه اینکه وقتی بچه ها تو اتوبوس دس تکون می دن برات کلی خوش بحالت می شه.همه ی اینا یعنی یه شروع تازه .امروز ،فردا باید بری دنبال منابع ارشد و آمادشون کنی.تو از پس مشکلات بر میای .مطمئنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 15:54  توسط اوشا  | 

خونه تکونی:

الف:نشستم پای یه دره ی سرسبز جایی که روبروم کوها سر به آسمون کشیدن،پشت سرم تا چشم کار می کنه سبزه،درخت،صدای پرنده

ها،بابا،دایی،زندایی،دخترا،پسرا،(مامان نیست دیشب رفت مکه).از شلوغی خوشم نمی آد ترجیح می دم با طبیعت خلوت کنم.من و طبیعت و یه تیکه چوب که دق دلیمو سر زمین خالی کنم.دیشب نتونستم حتی یه لحظه بخوابم همون طور که پریشب،همون طور که تموم شب هایی که یادم می آد.قصه ی هر شبم شده ،وقتی که از زور قرصای خواب آور تازه داره چشام گرم می شه.می بینمت که بغلم کردی ،صدای نفسات،صدای آخ کشیدنات،بعدش اون عصر لعنتی،اون محاکمه ی ناعادلانه.صدای عموم می پیچیده تو سرم:دوسش داری...بگو لعنتی دوسش داری و من وسط هق هقم سرمو تکون بدم  یعنی آره و تو که داری با خورده چوبای جلو دستت بازی می کنی...می بینم ته دلت داری بهم پوزخند می زنی که بله تحویل بگیر دیدی آخرش حرف حرف من شد.حالا هر غلطی که دلت می خواد بکن.من دارم زار می زنم.عمو چرا هیشکی حرف منو نمی فهمه.معصومیت من از دست رفته.آخه من چطوری با این همه خاطره کنار بیام.اون با من بازی کرد.بهم گفت کاش همه ی دنیا باهام مخالفت کنم تا بهشون بگم چقد دوست دارم.یادم می آد روزی که ازت خواستم بزنی بیخ گوشم بهم بگی که دارم اشتباه می کنم.یادم می آد که پیشونی ام رو بوسیدی،گفتی نه اشتباه نیست.بهت گفتم بهم وفادار می مونی،من تا حالا به کسی اعتماد نکردم.گفتی تو ساندیس منی ،مگه ممکنه بهت خیانت کنم.صدای عمو بلندتر شده.اونقد بلند که هنوز تو گوشم مونده.رفتی.رفتیم.

ب:این تصویر منو از پا در میاره:شوهرم روبروم وایساده ازم می پرسه:اگه یه سوال بگم راستشو می گی.جواب می دم:مگه ممکنه بهت دروغ بگم.تا حالا سکس داشتی،می دونم می دونی که چقد رو این مسئله حساسم و می دونم هیچ وقت بهم دروغ نمی گی.همه چیز مث فیلم سینمایی می آد جلو چشام.تمام لحظه هایی که می گفتی بدو بپر تو بغلم.تو نفس کی هستی؟؟؟؟باید به الف بگم این میز رو به عنوان کادوی ازدواج بهمون بده.

ج:یه جعبه پیدا می کنم تموم یادداشتای ،کادوا،..........می زارم توش باید یه جایی باشن که چشمم بهشون نیوفته.آره تو آرامش می خوای حتی اگه شده به قیمت از بین رفتن آرامش همه.

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 0:7  توسط اوشا  |