تبليغاتX
خدا بانوی سپیده دم

 چشمان کاملا بسته رو دیشب دیدم .موضوع فیلم دقیقا همون چیزی

 بود که مدت هاست داره با ذهنم بازی می کنه.برخورد دکتر ولیام هارفورد با گذشته ی همسرش  که به شدت آزارنده س.همه چیز از همون شب و بیرون زدن آقای دکتر شروع می شه .(خوشحالم که مردای ایرانی وقتی قهر می کنن و می زنن بیرون جاهای اینجوری براشون نیست).این اولین تجربه م از استنلی کوبریک و فک کنم آخرین کار کوبریک باشه.(خوب اینجور کارا از من بعید نیست و فقط تقدم اول و آخرو به هم نزده بودم که این کارم کردم).

چشمان کاملا بسته/کارگردان:استنلی کوبریک/بازیگران: تام کروز (دکتر ویلیام "بیل"هارفورد)، نیکول کیدمن (آلیس هارفورد)، سیدنی پولاک (ویکتور زیگلر)، ماری ریچاردسون (ماریون ناتانسون)

ب:در کنار داستان کوتاه فک کنم رمان هم لازم باشه.بیگانه اثر کامو رو تازه شروع کردم ،فعلا برا قضاوت کردن زوده .می زارم وقتی تموم شد نظر می دم.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 15:59  توسط اوشا  | 

چراغ علاءالدین که این بار پرت شده افتاده تو غار تاریک دهان عزیز آقا راز بزرگ زندگی کودکی مریضه.اتوبوس شمیران داستان کوتاهی از گلی ترقی بود که با خوندنش اون هم با یه زبان کودکانه بسیار لذت بردم.شخصیت های این داستان هم مث اکثر داستان های ترقی از قشری هستن که  نویسنده کاملا با اون آشناست.شخصیت هایی با خونواده هایی کاملا مرفه .ارتباط زیبا و کودکانه ی شخصیت اصلی داستان با عزیز آقای راننده نمایش دهنده ی لذتی عمیقه، لذتی که از جنس تنگ های شربت ،کاسه های پر دانه های انار ،ظرف های پر از شله زرد و پسته و سوهان نیست بلکه از جنس بوی چرب کت و بسته ی آلبالو خشکه س.

ب:امروز قرار شد یه عمر منتظر بمونم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 20:11  توسط اوشا  | 

الف:دلم برا خودم تنگ شده  اینقد زیاد که دوس دارم برم جلوی آیینه و محکم خودمو بغل کنم .

 

ب: تصویری که از امروز ته ذهنم می مونه:یه جفت کفش قهوه ای که دارن می رن.درختایی که با کلاغاش دور سرم می چرخن،گلوم می سوزه ،پام وسط تگرگایی که از دیشب موندن داره یخ می زنه، وای آقای مهندس بازم اسباب کشی؟!!!چرا هیشکی حرف منو نمی فهمه؟برا آخرین بار از پنجره بیرون نگا می کنم چقد این پشت منتظرت موندم.صندلی،کاکائو،یه نگا به ساعتت بنداز دیر نشده باشه.چه جوری از اینجا دل بکنم؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 22:51  توسط اوشا  | 

قصه از همین جا شروع شد یا کاهو نمی دونم؟؟؟تازه یکی از قصه هاشم با حلیم شروع شده بود .قبل ترشم با چت !احتمالا بعدی با لواشک باشه !!!! الله اعلم،قصه ما هم با کاهو بعدش با دلستر لیمو و بعدترش با انجمن داستان و بعدترش دستاتو بزار تو دستام و اینکه قد آغوش منی نه زیادی نه کمی و بعد شاهزاده کوچولو و بعد وبعد وبعد تا رسید به مشاور وجلیل و دعوا و زن داداش  و جواد و .........تا اینکه من امشب هق هق کنان وسط گریه هام به جلیل بگم باشه همه چی تموم می شه ولی باید حتما ببینمش.

صحنه ی آخر:

دستشو بگیرم بهش بگم :خب اینجا قرار بود آشپزخونه باشه همون جایی که می خواستیم با هم ماکارونی درس کنیم واستامبولی نه که فک کنی آشپزی بلد نیستم با احتساب پیتزا که دیشب بلد شدم می شه سه نوع غذا،سه تا هم تو یاد می گیری می شه 6 تا جمعه هام می ریم بیرون.

اینجام قرار بود حال باشه همین جا با هم تلویزیون نگا می کردیم و پازلو کامل می کردیم یه تا تو می چیدی یه تا من.

اینجام که قرار بود اتاق خوابمون باشه اینجا آره دقیقا همین جا همه ی عروسکا و مجسمه ها رو می چیدیم روبرو یه تابلوی بزرگ از عروسیمون و این یکی اتاقم که رسما می شد اتاق کار و کتابخونه یادته زمستونا که برف می بارید قرار بود شلغم بگیریم با خرمالو بیام خونه ی بابا اینا . چقد قرار بود با هم فیلم نگا کنیم و داستان بخونیم تو همین خونه ی خیالی.یادته چقد پاهاتو دراز کردی که سرمو بزارم رو پاهات  با موهام بازی کنی،چقد از در اومدی و گفتم اول یادداشتام گفتی نه اول بوس.چقد دعوا کردیم برا اینکه من فصل اول رمان جدیدو بخونم یا تو .............و...............و.......
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 11:36  توسط اوشا  | 

هیچ وقت فک نمی کردم معلمی انقد شیرین باشه.امروز آخرین روز کلاس بود و امتحان عملی .هنوز کلاس تموم نشده دلم برا تک تکشون تنگ شده ،حتی واسه  جیغ و داد کشیدنا و چونه زدناشون برا زمان برگزاری امتحان،برا بهانه آوردناشون (که خانوم امروز اونقد باد شدید بود وقتی رسیدم در موسسه منو پرت کرد کنار خونمون حالا شما بگین تقصیر من بوده ؟!!!).

دارم به خاطره هاشون که دونه دونه برام آوردن نگا می کنم ،لذت خوندنشون حتی از روزای قشنگی که داشتم شیرین تره. مثلا"

مدام در ذهن خود به دنبال خاطره ای شاخص می گشتم  البته شاخص ترین آنها  همین قضیه جلسه آخر بود   یعنی قضییه آن سوسک   نگو ن بخت بود که بیشتر از آنکه او باعث ترس بچه ها شود ،هم همه  و ولوله بچه ها  وفرار کردن بغضی از بچه ها با عث سر گیجه و دست پاچگی آن سوسک بیچاره شد  که در نهایت این غائله با کشته شدن سوسک به دست توانای صغری که اتفاقا״از اقوام ما است به پایان رسید بر خلاف سایر بچه ها من بر سر جای خود نشسته بودم  و فقط پاهایم را از زمین برداشته و به صندلی  دیگر تکیه داده بو دم  که مبادا آن سوسک توسط من کشته شود آخر به یاد دارم که معلم بینش دوران دبیرستان من می گفت :در جایی خوانده ام که به این دلیل ما صدای مورچه ها را نمی شنویم که آنها از لگدمال شدن توسط ما آنچنان جیغ و داد می کشند  وفریاد می زنند  که از بس صدایشان بلند است و  چندین برابر صدای فریاد انسانها است  به دلیل با لا بودن زیاد ولوم صدایشان گوش ما طاقت شنیدن صدایشان را ندارد و به طور علمی هم ثابت شده به همین دلیل گاهی فکر می کنم که من نباید نه تنها به مورچه بلکه به سایر جک و جانوران (به قول خودمان) آزاری نرسانم و با دست و پای خود باعث  آزارو اذیت آنان نشوم ، البته تعجب نکنید این تا زمانی است که به جز من کسان دیگری در محل وقوع حادثه باشند اما اگر زمانی تنها باشم  به ناچار به دفاع از خودم می پردازم و جان خودم را نحات می دهم و بعد از این تفاسیر به شرح کلاس و اوضاع قمر در عقربی که سوسک ایجاد کرده بود بر می گردم ،من که زیاد نترسیده بودم ولی بعضی بچه ها خیلی ترسیده بودند اما اگر موش در کلاس دیده می شد حقیقتا״خیلی می ترسیدم و یا شاید از کلاس فرار می کردم چون واقعا״از موش بی نهایت می ترسم.(ک-ف)

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 15:4  توسط اوشا  |