تبليغاتX
خدا بانوی سپیده دم

تصویر اول:

خیلی گریه کردم قیافه م حسابی تابلو شده بایدیه کم راه برم دوس ندارم اینجوری برم سر کلاس بچه ها چی می گن!!! هنوز چند قدم نرفته یه پیرزن می بینم که انگار خیلی سرگردون منو که می بینه جلو می آد.با تعجب نگاش می کنم می گه دخترم من اینجا مهمونم می شه بگین از کدوم طرف می تونم برم به خیابون ؟ بهش آدرس که می دم متوجه نمی شه  که کجارو می گم به ساعت نگا می کنم چیزی تا شروع کلاس نمونده ،حتما تا حالا بچه ها کلاسو گذاشتن رو سرشون .چاره ای نیست ؟! سوار ماشین می شیم می برمش تا نزدیکای مقصد پیاده که می شم کلی اضطراب دارم که سر وقت می رسم یا نه؟!پیرزن از ماشین پیاده می شه یه دنیا دعای خیر می کنه .می گه امیدوارم اگه مشکلی داری خیلی زود حل شه .با خودم می گم از کجا می دونه که من مشکل دارم ؟!!!

تصویر دوم:

دارم با عجله در خلاف جهت ماشین و پیرزن حرکت می کنم که اتوبوس می آد.سوار می شم وسط راه یه خانم می آد کنارم می شینه می گه دخترم می تونی برام یه نامه بنویسی ؟می گم :موضوعش چیه؟کاغذ و خودکارو می ده دستم می گه هر چی می گم بنویس.وقتی دارم می نویسم از اوضاعی که داره گریه م می گیره ،خیلی خیلی اسف باره نامه که تموم می شه تقریبا رسیدم شروع می کنه دعای خیر و اینکه اگه مشکلی داری حل شه؟!!!

تصویر سوم :

از اتوبوس که پیاده می شم باورم نمی شه که این ماجراها تو یه مسیر برام اتفاق افتاده با خودم می گم از کجا می دونستن که من مشکل دارم.

 

 

فک می کردم اگه با "ف" یه مقدار صحبت کنم و بریم بیرون با هم قدم بزنیم یه کم آروم می شم اما مث اینکه اصلا فایده ای نداره .خدایا کی می شه منم بلند بلند بخندم ؟کی میشه منم خوشحال باشم ؟کی میشه به پشت سرم نگا کنم بگم اووووووووووه چه طوری تونستم این راه سختو طی کنم ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 19:30  توسط اوشا  | 

چشام که باز می شن بازم سر جای اولم هستم

تمام مسیر دارم فک می کنم و به درختایی که تازگی سرشون و جدا کردن نگا می کنم وباز فک می کنم و فک می کنم ،چقد اضطراب دارم انگاری قراره برم سر جلسه کنکور.

از پله ها که بالا میای صدای پاهات شمارش معکوس می شن، تا نفست جا بیاد می رم دنبال لیوان ولی پیدا نمی کنم تازه آبم نیست ،چند بار دزدکی نگات می کنم و با خودم می گم چقد دلم برات تنگ شده.تو شروع می کنی البته بازم همون حرفای همیشگی ولی این بار آروم تر و دسته بندی تر بعدش از پارسال می گی و اون خاطره ی لعنتی که از دیروز تا حالا افتاده به جونم.

نوبت من می شه تشنمه ولی بازم آب نیست،منم همون حرفای همیشگی ،چقد بغضم گرفته تو هم حال و روزت بهتر از من نیست.

بازم آقای مهندس بی موقع میاد ، بهش اس ام اس می زنم که می خوام تنها باشیم ،بیچاره بلند می شه می ره .

وتمام لحظات آخر یادمون می ره که برا چی اومدیم !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 18:21  توسط اوشا  | 

 

موضوع های که این روزا درگیرشم به ترتیب اهمیت:

 

1:آخر این رابطه به کجا می کشه(کدوم رابطه؟!)تو می تونی من و متقاعد کنی یا من تو رو ؟می تونیم به یه نتیجه ی مشترک برسیم؟ شاید مهمترین موضوعی که ذهن منو لای خودش پیچیده اینه که وقتی دو نفر که وابستگی زیادی به هم دارن مث زن و شوهر،والدین و فرزند یا اصلا دو تا دوست نزدیک سر یه موضوع مهم (وقتی می گم مهم یعنی اینکه نتیجه ی موضوع می تونه حتی کل رابطه رو به هم بزنه و اوضاع قاراش میش بشه )تفاهم ندارن اون وقت باید چیکار کرد.

راه حل های ممکن :

 

ساده ترین و دم دستی ترینش زوره :قانون بقا اونی که زورش بیشتره همیشه برندس!!!

 

یه راه حل دیگه :اونقد با هم حرف بزنیم که سرانجام یکی راضی بشه!!!

 

ودقیقا قضیه همین جاست اون چیزی که داره رو اعصابم پیاده روی می کنه:گذشت

اینجاست که باز این سوال پیش می آد که کی باید گذشت کنه؟!یا چرا باید گذشت کنه؟!اگه مشکل اینه که یه نفر این وسط داره اشتباه می کنه خب این قضیه قابل قبوله ولی اگه حق با دو طرف باشه و فقط خواسته ها متفاوت باشن انوقت چی؟؟؟

 

2:چرا من این روزا خودمو برا امتحان آماده نمی کنم همش یه هفته مونده!ولی من هنوز به این نتیجه نرسیدم که باید درس بخونم یا نه؟!

 

3:تعداد کارآموزا داره روز به روز بیشتر می شه و من چطور می تونم تقسیم بشم بین این همه آدم که بهم نیاز دارن؟!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 20:44  توسط اوشا  | 

الف:بعد از صورت آبی و آمریکا (دو داستان کوتاه)،عقاید یک دلقک سومین تجربه ام از هانریش بل بود .رمانی که با نثر ساده وگیرا همراه با موضوع جذابش باعث شد اونو تو دسته ی بهترین کتابای که خوندم جا بدم .از همون سطر اول خودمو دلقک حس کردم چیزی که این همزاد پنداری رو نسبت به راوی داستان برام قوی تر می کرد وهر چه قدر که در طول داستان بیشتر قدم می زدم بیشتر خودم رو می دیدم زندگی کردن راوی در عالم تصاویر بود.تصاویری که یا از گذشته بود و تجربیاتش با معشوقه اش ماری،یا از آینده و تجربیات معشوقه اش با دیگری.عالم واقعیت با آدمهای که در دنیای کاتولیکی شان دست وپا می زدن برای راوی هیچ جاذبه ای ندارد.آدم های که پلیدی هاشون رو در پشت صورتک مقبول کاتولیکشون پنهان کردن و به دلقک که دنیای پر صداقتش رو زیر یک صورتک مضحک پنهان کرده می خندن.آدم های که معشوقه ی دلقک رو بی رحمانه از اون گرفتن.از خوندن سطر سطر کتاب لذتی همراه با درد بردم.

عقاید یک دلقک/هانریش بل/ترجمه ی شریف لنکرانی/انتشارات جامی/2800تومان /چاپ چهارم1384

 

ب:بالاخره امروز تونستم کتاب "وقتی یتیم بودیم"نوشته ی کازئو ایشی گورو رو تموم کنم.از خوندن این رمان و خصوصا ترجمه ی روانی که مژده دقیقی از اون داشته لذت بردم.تلاش های یک کارآگاه خوش نام برای پی بردن به گذشته ی پر از ابهام خودش ،ماجراهایی که در این مسیر می افته ،و فضای داستان که مرتب در بین گذشته و حال در نوسانه، وهر ماجرای جدیدی که می تونه یه سر نخ باشه همه و همه باعث می شن که بتونیم این داستان رو تا حدودی یه داستان پلیسی بدونیم.

وقتی یتیم بودیم/کازئو ایشی گورو/مژده دقیقی/هرمس/2500تومان/چاپ دوم 1385

 

ج:به قول "ش" روزای خوبی نیستن کاریشم نمی شه کرد .امیدوارم اوضا بهتر شه. یاد اون شبی افتادم که زنگ زدی گفتی ماه وببین و من نبودم.الانم دارم شهرام ناظری گوش می دم که حسم تشدید بشه.

شب فراق که داندکه تا سحر چند است/ مگر کسی که به زندان عشق در بند است .

بگفتم از غم دل راه بوستان گیرم /کدام سرو به بالای دوست مانند است.

فراق یار که پیش تو برگ کاهی نیست /یبا و بر دل من بین که کوه الوند است.

پیام من که رساند به یار مهر گسست/که برشکستی و ما را هنوز پیوند است.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 21:32  توسط اوشا  | 

 

1 _ شب لباسامو اتو کنم اینقد ذوق زده باشم که صب زود از خواب پا شم  صبحونه خورده و نخورده بدوم برم کلید و از "س" بگیرم سر ساعت اونجا باشم بهت زنگ بزنم بگم منتظرم تو این فاصله برف و نگا کنم و هی برف و نگا کنم هی برف و نگا کنم .

 

2_برم تو حیاط یه گوله برف آماده کنم که اومدی تو دقیق بزنم وسط کله ت .

 

3 _ درو باز می کنی، سلام می کنیم می شینیم یه کم از این ور و اون ور حرف می زنیم،می گی فک کردی؟ می گم راجب چی؟ می گی خودمون.می گم ادامه می دیم.شروع می کنی. بازم حرفای همیشگی.کلافه شدم این بار حتی نگات نمی کنم نمی خوام وقتی داری اینجوری حرف می زنی زل بزنم تو چشات.وسط حرفات می گم ادامه می دیم. می گی سرسختی خوبه ولی نه همیشه،نمی خوام حرف بزنم.می گم منتظر می مونیم که نظرت عوض شه.

 

4_ من امروز اومده بودم حرفای دیگه ای بزنم در باز می شه آقای مهندسه(اه این چه وقت اومدن بود)چند تا سوال اضافی ،مدام می گی می خوام برم بهت اشاره می کنم که کار دارم وایسا.یه دفعه خداحافظی می کنی می ری.

 

5_ حرفات به اندازه کافی دیوونه ام کرده بود بازم دیونه می شم بازم دیونه می شی بازم تو داد می زنی بازم من گریه می کنم بازم دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد بازم تک و تنها نشستم رو زمین و دارم گریه می کنم.بازم تو برات مهم نیست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 16:34  توسط اوشا  | 

وارد دنیا جدید که شدم کلی آه وناله و جیغ وفریاد که بابا همون تو بهتر بود یه دنیای بزرگتر و می خوام چیکار.شایدم چون دلم نمی خواست، لج کردم وساکت موندم که سروته نگه م داشتن و حتی کتکمم زدن که اینجا رسم هرکی می آد باید کلی آه و ناله  و...

مث اینکه از همون اولش می دونستم نباید جای خوبی باشه.فرار کردن وپناه آوردن به اینجا که چقد خوبه می تونی خودت باشی نه اونی که اونا می خوان باشی.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 12:8  توسط اوشا  |