تبليغاتX
خدا بانوی سپیده دم

انگار یکی پاشو گذاشته رو دلم و مرتب داره فشار می ده،هرچی هم که دارم داد می زنم دردم می آد، انگار نه انگار.نمی دونم باید چند ساعت دیگه گریه کنم که پاشو بلند کنه،حتی نمی دونم حتی نمی دونم چند روز دیگه شایدم چند ماه دیگه.تمام تلاشا،جلسات پی در پی مشاوره،بیرون زدنای وقت و بی وقت وتمام اون چه که تو این مدت جمع کرده بودم تا بتونم سر پا بایستم همه و همه با یه خبر کوچیک که هم زمان شد با یک اتفاق کوچیک تر از بین رفت.

نه دیگه حتی ادا در آوردنای "م" پشت تلفن هم نمی تونه آرومم کنه.می دونم مسخره است که از دیشب تا حالا دوبار خواستم خودم رو از بین ببرم که تموم شه این لعنتی.خسته ام از همه چی !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 18:8  توسط اوشا | 
کجام؟ دارم چی کار می کنم با خودم؟ چرا همه چیز با من گیج می خوره؟ پار سال این موقع داشتم چی کار می کردم ؟ امسال این روزا دارم چی کار می کنم؟ همه چیز از یه کل کل ساده شروع شد (می گم که یادم بمونه)سر این که چه جوری یه کلمه ی خاص رو می شه درس نوشت.بعد از هفت ساعت هیچ کدوممون قبول نکردیم که کم آوردیم .امروز نشستیم دارم خودم رو براش می زارم زیر ذره بین.و اون هم.چقد تردید دارم.همه چیز درسته.بارها نشستم سبک و سنگین کرده.فایده نداره تلاشم برای ایراد گرفتن.خدایا چی کار کنم؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:6  توسط اوشا | 

دلم تنگ می شه برا زهرا که می پرسه :یعنی ما می رسیم درس و تموم کنیم.

دلم تنگ می شه برا طیبه که از ته کلاس داد می زنه خانوم می شه دوباره بخونید، جا موندم.

دلم تنگ می شه برا صغری که از بس صداش زیر بود و وقت حرف زدن جیغ می کشید که  صدای آقای "ق" در می اومد.

دلم تنگ می شه برا سهیلا و جک های آخر کلاس.

دلم تنگ می شه برا کبری و اون همه شیطنت که یه دفعه جمع شده تو وجود این بشر.

دلم تنگ می شه برا این یکی زهرا،طاهره،مریم،...

راستی هیچ شغلی مث معلمی نیست.(من کجا خوابم برد)

 

ب:من که می دونم تو کل کل کردن کم میارم.نمی دونم چرا این بازی مسخره رو شروع کردم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:23  توسط اوشا |